اول عکسهای یلدای محمدعلی تو مهدکودک شاپرک

 

یکی از دغدغه‌های بزرگمون این‌روزها شده تربیت مذهبی محمدعلی. یعنی بین علما اختلاف افتاده. وجه اشتراکمون (من و حمیدرضا) اینه که دینداری باعث سعادتمندی انسان میشه. ولی اختلاف نظرمون راجع به روش تربیت هست. مهدکودکی که محمدعلی میره از هر لحاظ عالیه بجز اینکه جو مذهبی نداره. البته تنها مهدکودکیه که من اتاق نمازخانه مربیان توش دیدم و یک حدیث بسیارزیبا و غیر معروف توی دفترش نصب شده. و البته کلاس قرآن هم دارند. ولی درکنار اینها برنامه‌های شادی دارند که شامل پایکوبی و حرکات موزون هم میشه و خب نکته قضیه اینه که نوازنده آقا هست و مربیان خانم. حالا این پسرک ما هم بشدت علاقمند به ارگ شده و بهش میگه ضبط‌نانای. بعد مثلاً عصر عاشورا توی خونه دوستانی که ما رو آدمهای مذهبی میشناسند سراغ ضبط نانایشون رو میگیره. من میگم این بچه 3 سالشه و قضیه رو خیلی جدی نمیگیرم ولی بابایی بشدت ناراحت میشه.(البته با محمدعلی حرف و برخوردی نداره ولی اعصابش خرد میشه و چپ‌چپ به من نگاه میکنه.) یا اینکه تقریبا از دو هفته قبل مهد پرشده بود از نمادهای کریسمس و بابانوئل ولی هیچ نمادی ازمحرم نصب نشده و تازه جشن کریسمس روز دوم محرم برگزار شد که آقا پسر در جواب اینکه تو جشن چکار کردید فرمودند رقصیدیم.

حالا موضع من اینه که اولین قدم برای آموزش دینداری به بچه آموزش خیلی نامحسوس اخلاقیات هستش و همینطور ارتباطش با خدا. ظواهر مذهبی و حفظ قرآن و ... خوبه ولی بنظر من دلیل تدین نیست. من ترجیح میدم محمدعلی به حضور خدا تو تمام لحظه‌هاش اعتقاد داشته باشه تا اینکه چند سوره حفظ باشه. البته اگه دوتاش باهم باشه بهتره ولی هیچ برنامه خاصی برای حفظ قرآن باهاش ندارم فعلاً. یکی دیگه از فکرهای بزرگ من اینه که نکنه از آدمهای مذهبی خاطره بدی براش بمونه که این رو دیگه اصلاً به آسونی نمیشه عوضش کرد. برای همین از انتخاب مهدمذهبی میترسم. من دو سال آخر دبیرستان رو مدرسه‌ای رفتم که بشدت مذهبی بود و اینقدر از اونجا خاطره خوب دارم که میتونم بگم تمام اعتقاداتم به اون آدمها برمیگرده. هیچوقت اولین ملاقاتم رو با معلم قرآنمون فراموش نمیکنم. یک خانم با مانتو و روسری خوشرنگ سبز و کفش پاشنه بلند سبزرنگ. همراه با یک بوی عطر خیلی خوشبو. و یک بیان خیلی شیرین همراه با وادار کردن به تعقل. هنوز هم توی تمام ایام مذهبی سال بیادشم. برای تعریف صفت حنٌان خدا بهمون گفت مادری رو تصور کنید که بچه‌اش خودش رو کثیف کرده. درحالیکه همه دماغشون رو میگیرن اون مادر بچه رو با کلی قربون و صدقه تمیز میکنه و در آخر هم کلی میبوسدش. هر وقت محمدعلی رو شستم یاد تعریفش بودم و از خدا خواستم آلودگیهای وجود من رو هم پاک کنه. توی مدرسه ما ورود آقایون ممنوع بود. با اینکه کادر مدرسه همه چادری بودن توی مدرسه همشون از روسریهای شاد استفاده میکردند و ما هم باید بدون روسری بودیم. بهمون تأکید میکردند که از دئودورانت استفاده کنیم که بوی عرق ندیم. توی جشنهای مذهبی خوشمزه‌ترین شیرینیها و شکلاتها پخش میشد. یکی از بهترین خاطات من سفر سه روزه مشهد سال چهارم دبیرستان با مدرسه هست. در کنار حرم و زیارت بهترین غذاها رو فراهم میکردند، بسیار مهربان و شاد بودند. تمام طول راه توی کوپه قطار درحالیکه پردا‌ها کاملاً کیپ بود بچه‌ها شادی کردند. و برعکسش کسانی را هم میشناسم که فقط بدلیل رفتارهای نامناسب معلمان و مدیران مذهبیشون از دین زده شده‌اند و حتی نماز نمیخونند.

نتیجه اینکه فعلاً برنامه من اینه که به محمدعلی رفتار و صفات خوب و بد رو بشناسونم که یکی از بهترین‌ روشهایی که دارم استفاده میکنم خرید کارتونهای خوب والت‌دیزنی هست. حقیقتاً نکات اخلاقیشون عالیه. خود من خیلی چیزها ازشون یاد میگیرم. خلاصه اینکه قربةالی‌الله کارتون میبینیم. (درحال حاضر عاشق ده دقیقه اول UP شدم، چقدر زیبا عشق و زندگی پر احساس و فراز و نشیب‌هاش رو توی ده دقیقه بدون کلام نشون داده)