جمعه یک تلویزیون پلاسما پاناسونیک ۴٢ اینچ از جمهوری خریدیم (آخیش راحت شدم داشتم دق میکردم تا زودتر بگم)نیشخند خلاصه دیشب برامون آوردند و میخواستند نصب کنند جاتون خالی یکریز این محمد علی حرف زد حرف زد حرف زد هی هم اوسا اوسا میکرد. به آقایی که نصب میکرد میگفت اوسا. خلاصه اینقدر باهاشون حرف زد و اینقدر دوست شد باهاشون که وقتی رفتند بیرون دوباره برگشتند گفتند خداحافظ محمد علی.

حالا اینقدر از این تلویزیون هیجان زده است که نگو. فقط هم میخواد کارتون پو ببینه و به هیچکس هم اجازه نمیده که چیز دیگه‌ای رو امتحان کنند. یک لحظه حمیدرضا DVD گذاشت که کیفیتش رو چک کنه با چنان سرعتی عوضش کرد که ما خشکمون زد.

دیروز صبح که زنگ زدم خونه مامان حمیدرضا گفت میخواهی برای شام خورش کدو درست کنم؟ من هم با پررویی گفتم بله خیلی خوبه بیزحمت. عصر که رفتیم اینقدر خوب بود که من نباید میدویدم توی آشپزخونه و شام درست میکردم که نگو. خلاصه خوش گذشت هرچند که من  هنوز اندازه اسب خسته‌ام و تمام بدنم از خستگی درد میکنه.