اومدم پست جدید رو بنویسم که کامنت تینا جون رو دیدم. تینا جون اگه دم دستم بودی اینقدر بغلت میکردم که بازوهام درد بگیره.بغلماچ این چیزهایی که گفتی برای من یعنی ایده‌آل. ممنونتونم. خیلی خیلی خیلی زیاد. بعد از خوندن کامنتتون مطمئن شدم که مهد شاپرک رو با هیچ‌جا عوض نمیکنم.قلب از اینکه این چیزها رو به من گفتید متشکرم. من از محمدعلی بیشتر دوستتون دارم.ماچ

یک همکلاسی داره محمدعلی که من اینجا اسمش رو میذارم ناناز و احتمالاً اینجا زیاد ازش بنویسم. اسم واقعی و عکسش رو نمیذارم بخاطر اینکه هدف من از تعریف داستانهای محمدعلی و ناناز فقط ثبت خاطرات پسرمه و نمیخوام خدای نکرده کسی راجع به ایشون اظهارنظر یا قضاوت بکنه.

این ناناز خانم کلا تو کلاس ظاهراً خیلی کسی رو تحویل نمیگیرن و با کسی دوست نیستن. یکی از غصه‌های پسرهای کلاس هم شده اینکه ناناز با من دوست نیست. و اگه کاری به ذهنشون برسه در جهت جلب نظر مادمازل حتماً انجام میدن. محمدعلی هم از تنها دختری که حرف میزنه نانازه. بقیه تعریفهاش به فربد علائی و فربد معینی و طه صنعتگر محدود میشه. البته بنده از اینکه ایشون پسرم رو (و البته هیچکس رو) تحویل نمیگرن دلخوشی ندارم.(آیکون مامان بدجنسه) چند وقت قبل:

محمدعلی: مامان برام تفنگ بخر میخوام ناناز رو بکشم.

مامان:شیطان

عصر حدود 2 ساعت مامان تو ترافیک گشت تا تفنگ موردنظر محمدعلی رو خرید.

شب

مامان: محمدعلی حالا کی رو میکشی با تفنگت؟خیال باطل

محمدعلی: فربد.

مامان:منتظر دیگه کی رو؟

محمدعلی: طه رو.

مامان:ناراحت خب دیگه کی رو؟

محمدعلی: ناناز رو نمیکشم.

مامان:عصبانیگریه

چند روز پیش هم میگفت باید برای ناناز یک کادو بخری و ازش معذرت خواهی کنی. تعجبحالا من بدبخت چیکار کردم نمیدونم. خلاصه که آینده روشنی در جلوی خودم نمیبینم و از حالا باید بعد از اینکه بابت مهدکودک خیالم راحت شد بگردم یک خانه سالمندان خوب پیداکنم و رزرو کنم.