١- میخواستیم از خونه بریم بیرون. محمدعلی موقع لباس پوشیدن با سرش زده بود تو صورت باباش و باباش کلی سردرد گرفته بود و شاکی شده بود. به محمدعلی گفتم بیا کاپشنت رو تنت کنم بریم. با یک قیافه شاکی اخمالو گفت یه دقه صبر کن سرم درد بگیره.

2- رفته تو پله‌ها و به مستأجر مادرشوهرم که یک خانم 70 ساله هست میگه حاج خانم لپات رو برم من. حاج خانم گوشهات رو برم من. بچم یعنی آخر کِیس پیدا کردنه.حاج خانم لباست رو برم من. تازه بعدش مادرشوهرم میگفت چرا از این حرفها به من نمیزنی.

3- شب موقع خواب بهش میگم مامانی ساعت 1 نصفه شبه، همه دوستهات خوابیدند.

محمدعلی: فربد علائی هم خوابیده؟

مامان: بله.

محمدعلی: طه صنعتگر هم خوابیده.

مامان: بله.

محمدعلی: محمدحسین موسوی؟ هم خوابیده؟

مامان: بله.

محمدعلی: آسمان هم خوابیده؟

مامان: بله.

بابا: محمدعلی بسه دیگه برو بخواب.

محمدعلی: اِ. خیلی حرف بدی زدی. هنوز فیونا و آریانا رو نپرسیدم.

 

5- بعدازظهر یدونه زده بود تو صورت من که خداییش خیلی شاکی شدم. بهش گفتم شب دیگه نمیام تو اتاقت بخوابم. شب موقع خواب:

محمدعلی: مامان بیا تو اتاق من بخواب.

مامان: نمیام. شما زدی تو صورت من و من ناراحت شدم.

محمدعلی: قول میدم.

بابا: چه قولی میدی؟

محمدعلی: با مامانم صحبت میکنم.

6- جدیداً علاقه زیادی به رانندگی کردن پیدا کرده. دیشب با باباش بحث میکرد که من میخوام رانددگی کنم.

بابا: پسرم شما اول باید گواهینامه بگیری بعد رانندگی کنی.

محمدعلی: من گواهینامه میخوام.

بابا: پسرم شما 3 سال و 4 ماهته. وقتی 18 سالت شد میتونی گواهینامه بگیری. سال 1403. یک سال قبل از سند چشم‌انداز 20 ساله.

محمدعلی: تو هم 4 سال و 500 سالته.برو گواهینامه‌ات رو به آقای پلیس پس بده.

7- محمدعلی: مامان ناناز خیلی دختر دروغگوییه.

مامان: چرا؟

محمدعلی: آخه هی از دست من ناراحت میشه و بهم اخم میکنه. من هم میخوام شوتش کنم بره تو دیوار.

مامان: پسر کو ندارد نشان از پدر....

نتیجه‌گیری اخلاقی: این پسر من فعلاً خطرناکه. من دارم رسماً اعلام میکنم. بعداً نگید که نگفتی.