بعضی وقتها میام بنویسم نمیدونم از کجا شروع کنم؟

از یک هفته مریضی پسرک و هیچی نخوردن و استفراغ مدام و گریه مامان بینوا از سر استیصال؟

یا اینکه نه شاد باشم و این هفته وحشتناک رو فراموش کنم و عکسهای کریسمس رو بذارم.

 

 

 

هفته پیش یک روز عصر که رفتیم خونه مامانم اینها محمدعلی تو ماشین خوابید. ما هم از فرصت استفاده کردیم و گذاشتیمش پیش مامان و رفتیم بوستان که شلوارهام رو بدیم کوتاه کنند. تو فاصله‌ای که حاضر بشن سر از شهر کتاب درآوردیم و من که تو این 3 سال همه کتاب خریدنهام شده بود یا کتاب کودک یا اینکه مثلاً "چکار کنیم بچمون دست تو دماغش نکنه" یا اینکه "10 روش که بچمون بجای اینکه بزنتمون به حرفمون گوش بده" یا مثلاً "راه‌حلهای مؤثر برای نمردن از دست کودک" و ... همچین ذوق‌زده شده بودم که بدون وجود مزاحم تو کتاب‌فروشی هستم که نگو. خب از اونجا که قبلاً هم گفته بودم چشمم اصلاً شور نیست یکی از فروشنده‌هاش صاف اومد وایساد بیخ گوش من که این کتاب رو خوندید؟ اون کتاب رو خوندید؟ اولین کتابی که پرسید "بر باد رفته" بود. من که انگار بهم فحش ن ا م و سی دادن. اولش فکر کردم لابد من خیلی جوون موندم و یارو فکر کرده راهنمایی چیزی هستم. بعد دیدم نه بابا حواسش هست که حمیدرضا شوهر منه. بعد به این نتیجه رسیدم که خیال کرده ننه عنایت هستم. نزدیک بود برگردم هرچی کتاب که خوندم و اسمشون یادمه رو ردیف کنم براش. خلاصه  ول کن نبود که. آخرش هم چندتا کتاب رو بهم انداخت. یکیش "همخونه" بود نوشته مریم ریاحی. یک چیزی تو مایه‌های بامداد خمار و اینها که برای ترم اول دانشگاه بدرد میخوره که کلاسها رو دودر کنی و بشینی تو محوطه زیر بید مجنون تو چمنها بخونیش. ولی من در مرخصی استعلاجی پسرک خوندمش.

یکی دیگه که خودم انتخاب کرده بودم یک کتاب از "جوی فیلدینگ" بود. کلاً این خانمه همه داستانهاش راجع به آزار و اذیت بچه‌هاست. قبلاً سه تا کتاب ازش خونده بودم که مال قبل از مادر شدنم بود. نمیدونستم حالا اوضاع فرق کرده و با خوندنش یک عالمه ابغوره میگیرم و کتاب خیس میشه. کلی به خودم بد و بیراه گفتم که خب مگه آزار داری میخری. نکته مثبت کتابهاش اینه که شخصیت اصلی همش یک خانم 40 ساله هست که اینقدر ازش تعریف میکنه و جذاب و دوست‌داشتنی و عاقل و ... نشونش میده که آدم امیدوار میشه. یک کتاب هم بهم داد به اسم "زنان و مردان باهم برابرند؟ اصلاً چنین نیست" که این خیلی خیلی کتاب باحالیه و توصیه‌اش میکنم. اگر تونستم بعضی از مطالبش رو بعنوان یک پست میذارم. یک کتاب هم گرفتم از بلقیس سلیمانی. قبلاً "خاله بازی" و "بازی اخر بانو" رو ازش خونده بودم و ایندفعه یک مجموعه داستان کوتاه گرفتم. نوشته‌هاش رو خیلی دوست دارم و بنظرم کارش خیلی خوبه. 35000 تومن پول کتاب دادیم حالا فقط یکیش نخونده مونده. به همین مناسبت حضرت حمیدرضا خان فرمودند دیگه برات کتاب نمیخرم.

راستی اسم دبیرستانی که من میرفتم فضیلت هست. با مدیریت خانم بصیری. قبلاً تو خیابون یخچال بود ولی الآن ظاهراً رفته سوهانک.