از دیروز صبح که بیدار شدم حالم اصلاً خوب نبود. دقیقاً این شکلی.حقیقتاً دلم میخواست لحافم رو میکشیدم سرم و میخوابیدم. بعد بلند میشدم و کارهایی که دوست داشتم رو میکردم.. ولی با کلی احساس خستگی روز رو و هفته رو شروع کردم. هفته قبل هفته خیلی سختی بود. مریضی محمدعلی و خودم و آخر هفته هم حمیدرضا بعلاوه امتحان حمیدرضا. بعد از یکعالمه فشار کاری خونه و شرکت و مسایل جانبی دلم میخواد من هم فرصتی داشتم تا با خیال راحت به کارهایی که میخوام برسم. اینجور موقعها بینهایت حساس میشم. از هر حرکتی که تادیروز جدی نمیگرفتمش عصبانی میشم. وقتی تو شرایط خستگی مفرط وقتهایی میشه که حمیدرضا کل پنجشنبه و جمعه رو به خودش اختصاص بده یک احساس وحشتناکی بهم میگه که تو اصلاً دیده نمیشی. کارهایی که میکنی همه وظیفه است، برای هر کوتاهی باید جواب پس بدی ولی اون هر کاری بکنه لطفه. اصلاً مهم نیست که چی میخوای و چی دوست داری. مهم اینه که باید از کارهایی که برات میشه لذت ببری. بعد تازه هی هم گیر بده که چته. ای خدا. هیچی فقط کاری به من نداشته باش.

امروز و دیروز تمام مدت سر کار اینجوری بودم. حالا مدیره هم هی زنگ بزنه بگه گزارشت رو بردار بیا باهم چک کنیم.