اسپایدرمن کم بود، این روزها بتمن هم اضافه شده. این روزها علاوه بر یکعالمه اسباب‌بازی که همه‌جا پهنه  و  موقع راه رفتن دم به دقیقه پامون رو یک چیزی میره، یک بتمن موتورسوار هم تو خونه داریم که هی باهامون تصادف میکنه و غر میزنه چرا تو خیابون داری راه میری!!

تلویزیون دیدن هم که کلاً قدغنه. دیشب داشتیم فیلم نگاه میکردیم اومد سی‌دی مک‌کوئین گذاشت و وایساد جلوی تلویزیون با یک لحن خیلی جدی گفت اگه نگاه نمیکنید خاموش کنم.

حدود یک ماهه که سرویسی شده و عصرها میارنش شرکت به من تحویلش میدن. بعضی روزها که خوابه. تا ببرمش توی ماشین پدرم درمیاد. روزهایی هم که بیداره اینقدر شیطونی میکنه که خدا میدونه. دیروز ما هم یکعالمه کار داشتیم که آقا تشریف آوردند. بیدار و سرحال و عاشق فضولی. به من میگه از پشت کامپیوتر من بلند شو.fightoputer.gif : 60 par 25 pixels.

تو این گیرودار حمیدرضا زنگ زد که چه خبر؟ من هم شاکی که این داره پدرم رو درمیاره. اون هم درعین فداکاری اومد و بردش. واقعاً نعمتیه که محل کارمون نزدیک همه. شب بهش میگم کجا رفتی. میگه رفتم بیمه ملت. کاغذها رو انداختم تو دستگاه کاغذ قیچی کردن، همه رو پاره کردم. دیگه مهندس شدم. (بنده همین‌جا از همه مهندسین عزیز معذرت میخوام)

از دیشب هم یادگرفته که از تختش بیاد بیرون. دیگه واقعاً خوابوندنش غیرممکن شده. دیشب که میومد بیرون رو رو سر من بیچاره بپربپر میکرد یا انگشتش رو میکرد تو چشمم. از همه باحالتر هم حمیدرضا بود که میگفت تو تختت بخواب مامان میاد پیشت.

ماجراهای پسر ما با ناناز هم که ادامه داره. flirtysmile2.gif : 41 par 27 pixels. اومده با یک ذوق و شوقی میگه مامان ناناز با من دوسته. به من گفت یک چیزی بهت بگم؟ بهش میگم حالا چی بهت گفت. میگه گفت امروز میخوایم بریم بولینگ عبدو.