خوب شد من تصمیم گرفته بودم از امروز رژیم بگیرم. منشی واحد بدلیل فوت پدرش نان حلوایی (همون نون خامه‌ای که بجای خامه حلوا داره) داد، یکی از همکاران برای تولدش شیرینی داد، رستوران سوپ آورده بود و ... .

شب محمد علی کنارم خوابیده بود دیدم داره میگه عزیزم، عسلم من رو میگی داشتم ذوق مرگ میشدم از این همه احساسات پسرم به خودم. خوابدیدم ادامه داد پتوی من، پتوی سبز من. حالا من رو میگی شما یک آدم دماغ سوخته حسابی خیط شده رو تصور کنید.

اگر جناب سعدی زنده بود حتما بهش خاطر نشان میکرم که آن کسی که کار بیهوده کرد احتمالا من بودم که داشتم خونم رو جمع آوری میکردم. مدت زمان جمع بودن خونه چیزی کمتر از ۵ ثانیه. انگار محمد علی نذر داره همین که همه رو جمع کردی یکجا سبد اسباب بازیهاش رو خالی کنه وسط هال.

جدیدا نسبت به همه چیز احساس مالکیت میکنه شدید. فکر میکنه هر چی رو بگه مال منه مال اون میشه. آقا سلیقش هم بد نیست مثلا بی ام و که برای قرعه کشی گذاشته شده بود رو گیر داده که مال منه.نیشخند

آنقدر با این کارتون پو ارتباط برقرار کرده و دوستشون داره که شدند دوستهای خیالیش. میخواست از روی صندلی بلند بشه نمیتونست داد زد تیگر تیگر کمک. یا وسط پاساژ داد میزنه پیگلت تو اونجایی؟