دیروز تو شرکت برای خودم نشسته بودم و داشتم تصمیم میگرفتم که چی تو وبلاگ بنویسم که از مهد محمدعلی تماس گرفتند و گفتند پسرک حالش خوب نیست و بیاید دنبالش. ما هم جل و پلاسمون رو جمع کردیم و رفتیم دنبالش. تا آخر شب تب داشت و غیر از شیر چیزی نخورد ولی خدا را شکر امروز خیلی بهتره. روزهای دوشنبه یک خانم دکتر میاد مهد و همه بچه‌ها رو معاینه میکنه. من هم صبح محمدعلی رو بردم مهد و معاینه‌اش کرد و گفت خوبه ولی اگر امروز هم استراحت کنه بهتره. به خانم دکتر گفتم من دو روز بخاطر آقا نرفتم سرکار و مرخصی هم که هیچی ندارم (هفته پیش -18 روز مرخصیم رو از کارانه‌ام کم کرده بودند و تازه شده صفر) اگر میشه یک گواهی به من بدید. خدا را شکر قبول کرد و گواهی رو گرفتم. واقعاً باید برای مادرها به علت مریضی بچه‌ها استعلاجی بدن.

 

توی این چندوقته که خیلی خستگی بهم فشار آورده باز دوباره سؤال همیشگی تو مغزم بالا و پایین میپره. من از 4 ماهگی محمدعلی رفتم سرکار و محمدعلی از 2 سال و 5 ماهگی رفت مهدکودک. توی این سه سال فشاری که به من اومد خیلی زیاد بود و هست البته. حجم زیادیش برمیگرده به نوع کار و مسئولیت من تو شرکت که وحشتناکه. یک بخشیش بدلیل حساسیتیه که روی محمدعلی دارم. اینکه هرکاری میتونم برای شکوفا شدنش بکنم و چیزی کم نذارم. تغذیه‌اش کامل باشه و این برای یک بچه بدغذا یعنی صرف یکعالمه انرژی. بخش دیگرش حمیدرضا هست با تمام حساسیتها و مشغولیتهاش. اسماً اون داره دکترا میخونه و رسماً اونه که مدرکش رو میگیره ولی تو این مدت چه بر سر من اومده خدا میدونه. این که چرا کارم رو رها نکردم هم دلایلی داشت. شاید یکیش اصرار حمیدرضا به این موضوع و ناخواسته سر لج افتادن من بود. این که خودش داره میخونه برای دکترا و به من اصرار داره که بمون خونه. یکیش همزمان شدن بچه‌دار شدن من بود با ارتقاء شغلی و کسانی که کار میکنند میدونند همچین چیزی تو ایران مردسالار چقدر مشکله. یک دلیل دیگرش شاید اثر ناخواسته حرفهای دیگران بود که کارت حیفه. و مهمترین دلیل این بود که من از بابت محمدعلی نگرانی نداشتم. مطمئن بودم که مامانم بیشتر از من و باتجربه‌تر از من ازش نگهداری میکنه و خودم هم زمانهایی که باهاش بودم وقت زیادی (تقریبا 80% وقتم) رو براش میذاشتم و میذارم البته. میدونم که نسبت به مادرهای خانه‌دار برای پسرم کم نذاشتم (البته واقیتش اینه که امیدوارم اینطور باشه) ولی برای خودم خیلی کم گذاشتم. و نتیجه‌اش شده یک خستگی مزمن. تصویری که از یک زن 32 ساله تو ذهن من بوده خیلی باانرژی‌تر از من کنونیه. یک لیدی کامل. کسیکه دقیقاً میدونه چی میخواد و کجا داره میره. همه چیز تحت کنترلشه. ولی این من نیستم. بعضی روزها فکر میکنم این روال زندگیه که من رو داره با خودش میبره و حتی بهم اجازه فکر کردن نمیده. ولی چند روزه که خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم که این روال رو عوض کنم. یک واقعیتی وجود داره و اون اینه که من به توانایی‌های خودم ایمان دارم. اگر کاری رو تصمیم بگیرم که انجام بدم حتماً با کیفیت خوبی انجامش میدم. حالا برنامه‌ام اینه که یک کار جدید رو شروع کنم. یک مرکز خلاقیت و نگهداری بچه‌ها. با نمایش عروسکی شروع میکنم و هدفم اینه که 40 سالگی یک مدیر با کفایت مؤسسه خلاقیت کودکان داشته باشم. هدفم هم اینه که یکجایی باشه که مادرها با خیال راحت راحت بچه‌هایشان را بیارن. همه بچه‌ها برام محمدعلی باشن و شامل تمام حساسیتهام بشن. به یاری خدای مهربان.