فرزند دلبندم به اتاق خوابت آمده‌ام و کنار تختت نشسته‌ام. تو خوابی و من دارم بالا و پایین رفتن آرام قفسه سینه‌ات را تماشا می‌کنم. چشمهایت را آرام بسته‌ای و موهای مجعد و قشنگت صورت نازنینت را قاب گرفته‌اند. همین چند لحظه پیش بود که پشت میزم نشسته بودم و کاغذهایم را مرتب می‌کردم تا کارم را ادامه دهم که موجی از اندوه مرا در بر گرفت. به ماجراهایی که امروز از سر گذرانده بودم فکر کردم و دیگر حواسم جمع کار نشد. بنابراین برگشتم تا موقعی که در خواب هستی در سکوت و آرامش با تو حرف بزنم.

صبح که با لباس پیشنهادی من مخالفت کردی و خواستی لباس مد نظر خودت را بپوشی بدون هیچ دلیلی با تو مخالفت کردم. از این که موقع مسواک زدن گریه کردی عصبانی شدم و وقتی کمی مربا روی لباست ریخت چپ چپ نگاهت کردم گفتم: "باز هم؟" بعد آهی کشیدم و سرم را به نشانه تأسف تکان دادم. تو شرمنده لبخند زدی و گفتی: "خداحافظ مامان!"

بعدازظهر داشتم با تلفن حرف میزدم و تو توی اتاقت نشسته بودی و اسباب بازی هایت را در یک صف ردیف کرده بودی و داشتی زیر لب آواز میخواندی. با عصبانیت به طرفت آمدم و گفتم:" نمی‌شه یک کمی بی‌سروصداتر بازی کنی؟" تو ساکت شدی و من برگشتم تا یک ساعت دیگر هم با تلفن حرف بزنم. بعد هم که تلفنم تمام شد بالای سرت آمدم و مثل یک سرجوخه فرمان دادم. گفتم: "برو بنشین ساکت و بی‌صدا نقاشی بکش." تو بدون اینکه با من بحث کنی از جا بلند شدی اسباب‌بازیهایت را توی کشوی کمدت ریختی و سپس نشستی و مشغول نقاشی کردن شدی. انگار خاک مرده روی خانه پاشیده بودند و صدایی جز صدای ساعت دیواری به گوش نمی‌رسید.

شب موقعی که پشت میزم نشسته بودم و داشتم کار می‌کردم جلو آمدی و با تردید گفتی: "مامان! میشه امشب واسم قصه بخونی؟" چشم‌هایت از انتظار و اشتیاق برق می‌زدند. بی‌معطلی گفتم: "امشب نه! هنوز اتاقت ریخته و پاشیده است! چندبار باید بهت بگم؟" تو با شانه‌ها و سر افکنده به اتاقت رفتی. مدتی گذشت و دوباره برگشتی و از لای در سرک کشیدی و نگاهی به من و به اطراف انداختی. با عصبانیت پرسیدم: "خب حالا دیگه چی میخوای؟" تو حتی یک کلمه هم حرف نزدی. جلو آمدی. دست‌هایت را دور گردنم حلقه کردی و گونه‌ام را بوسیدی و گفتی: "شب بخیر مامان! دوستت دارم." بعد مرا محکم فشار دادی و آرام و سبک به همان نرمی که آمده بودی رفتی.

بعد از این کارت بود که نشستم و مدتی طولانی به کاغذهای روی میز زل زدم و احساس کردم موج اندوهی مرا برداشت و با خود برد. زندگی‌ام را کجا گم کرده‌بودم و به چه قیمتی؟ تو کاری نکرده بودی که من آنقدر برانگیخته شوم. تو فقط بچه بودی که سرت گرم وظیفه دشوار رشد کردن و یادگرفتن بود. این من بودم که در دنیای پرمشغله و مسؤولیت بزرگترها گم شده بودم و دیگر نیرویی نداشتم که صرف تو کنم. تو امروز با این کار بزرگوارانه‌ات که آمدی و مرا بوسیدی و در آغوش گرفتی معلم من شدی و حالا می‌بینم که خوابیده‌ای و من مشتاقانه منتظر فردا هستم که طلوع کند. فردا سعی خواهم کرد که به اندازه امروز تو فهمیده و عاقل باشم. میخواهم یک مادر واقعی باشم و وقتی بیدار می‌شوی به تو لبخند بزنم و وقتی از مدرسه برمیگردی از تو استقبال کنم و موقع خواب یک داستان مصور برایت بخوانم. وقتی که می‌خندی، خواهم خندید و وقتی گریه می‌کنی گریه خواهم کرد. دائماً به خودم یادآوری خواهم کرد که تو بزرگ نیستس و فقط یک بچه‌ای و من از اینکه مادرت باشم لذت می‌برم. روحیه صبور و شاد تو امروز مرا سخت تکان داد و در این ساعات نیمه شب آمده‌ام تا از تو، فرزند دلبندم، تشکر کنم و به تو بگویم :"ممنونم فرزندم، آموزگارم و دوستم. ممنونم که هدیه عشقت را به من تقدیم کردی."

 

متن بالا رو روز چهارشنبه تو کیف مهد محمدعلی گذاشته بودند. هرهفته یک مقاله روانشناسی کودک میگذارن، ولی این هفته من اینقدر لذت بردم که تصمیم گرفتم با همه مادرانی که اینجا رو میخونند شریک باشم. ممنونم خانم دکتر شریفی مدیر مهد شاپرک که نگاهتون به بچه‌ها اینقدر عاشقانه است. خوشحالم که مهد شاپرک رو برای پسرم انتخاب کردم.