مادر شدن یک جور بلوغه. یک چیزی مثل جهش تو یک سطح بالاتر. دیگه همه چیز رو از یک سطح دیگه میبینم. بقول آقای سلطانی زاویه دید عوض میشه. برای همینه که تصمیم گرفتم کارم رو عوض کنم. یکجورهایی از زن بودن و مادر بودنم لذت میبرم. خوشحالم که قدرت زایش داشتم و بنظرم این یک برتری خیلی خیلی بزرگ نسبت به مردهاست که هیچوقت نمیتونن تجربه‌اش کنند. میخوام تو زمین بازی خودم، جایی که مهارت دارم و البته عشق، رقابت کنم. جایی که برتری دارم. دیگه دوست ندارم تو محیطهای سابق برای ارتقاء شغلی تلاش کنم. واقعیت اینه که دوست ندارم مدیر باشم ولی بچه‌ام خودش از مدرسه بره خونه و ناهارش رو گرم کنه و بخوره. دوست ندارم مدیر باشم ولی مجبور باشم قرارم با محمدعلی رو بخاطر یک جلسه کاری کنسل کنم. ولی واقعیت اینه که دوست دارم مدیر باشم پس چی شد! یک مؤسسه خلاقیت و هنر کودک با مدیریت آزاده بانو. تازه خوبیش هم اینه که دیگه با حمیدرضا تو خونه دعوامون نمیشه که کی مدیره. (البته این روزها که محمدعلی فقط مدیره) امروز اولین پکیج کتابهای آمادگی کنکور کارشناسی ارشد در رشته "مدیریت آموزشی" رو هم سفارش دادم. پس چی خیال کردید الکیه، من خیلی جدیم تو این قضیه. یکجورهایی احساس میکنم مسیرم رو پیدا کردم.

این پسمله من هم دیگه حقیقتاً شورش رو درآورده. هرچی من تحمل میکنم باز روش زیادتر میشه. چند روز پیش رفته بودیم فروشگاه و خب طبق معمول یکی از خریدهای حتمی مقداری کیت‌کت و شکلات و یا ویفر شکلاتیه. بعد من تو اتاق بودم چندتا ویفر و کیت‌کت را برداشته گذاشته تو یک کابینت بیربط و به باباش گفته اینها رو دارم قایم میکنم. انگار من بیچاره دیوم. من فقط شب پیشش یک بسته M&M بادومی باز کردم و اولیش رو دادم به محمدعلی، بعد شروع کردم به مجله خوندن و M&M خوردن. کلاً فرقی نمیکنه بسته باز شده 50 گرمی باشه یا 100 گرمی یا 400 گرمی. وقتی حواسم جمع میشه که توی پاکت چیزی نمونده باشه. تازه محمدعلی از این مغزدارها دوست نداره. یکدفعه اومد دید پاکتش خالیه گفت مامان فقط یکدونه توش داشت؟ خودم کلی عذاب وجدان گرفتم. از اون ببعد هم هر چیز نصفه‌اش رو که میده به من بعدش میگه بقیه‌اش رو نخوری‌ها، دهنیه. تازه این که چیزی نیست بی‌آبرو دیروز بردمش دست‌شویی بهم میگه مامان پی‌پی من رو نخوری‌ها. واقعاً وقاحت هم حدی داره.

دیروز هم میگه ناناز به من گفته بی‌تربیت. میگم بهش بگو خودت دختر بی‌تربیتی نه من. داد می‌زنه سر من که ناناز بی‌تربیت نیست. اصلاً به جهندم. یک زن ذلیلی بشی که خدا به دادت برسه. تازه جدیداً به خودش که میگه محمدعلی بتمن به ناناز هم میگه زن بتمن. هرچی هم بهش میگم باربارا زن رابینه قبول نمیکنه.

به حمیدرضا میگم همه‌جا حراج کردن یک خرید من رو نبردی میگه پول نداشتیم. (میخواد صدای من رو دربیاره) من هم گفتم به من چه که پول نداشتیم. محمدعلی میگه مامان بگو بی‌خیال.

قضیه کافر همه را به کیش خود پندارد رو شنیدید. به باباش میگه کاپشنت کو؟ حمیدرضا میگه دادمش خشکشویی. میگه روش مگه عق زدی؟