این روزهایی که خانمهای محترم دیگه دارن خونه‌تکونی و خرید میکنند، خونه ما هیچ خبری از این‌ها نیست. البته خونه کاملاً تکونده شده بطوریکه همه چیز پخش و پلاست. هیچ‌جوری هم جمع نمیشه. یعنی هرچی جمع کنم چهارتا چیز دیگه جاش میاد. بچه که بودم یک نوارکاست و کتاب داشتم به اسم جنّ پینه‌دوز. الآن آرزوی داشتن جنّ مرتب‌کننده لحظه‌ای ازم دور نمیشه. فعلاً دارم بهش فکر میکنم شاید قانون جذب عمل کنه و من هم یک جنّ مهربون داشته باشم.

با اینکه همه حواسم و جمع کردم بازهم عقب افتادم. بازهم یکدفعه متوجه شدم چقدر پسرم بزرگ شده. نمیدونم دقیقاً کی اینقدر بزرگ شد. وقتی تنهایی نشست و پازل‌هاش رو درست کرد، یا وقتی در جواب باباش که از من راجع به هنرپیشه سریال می‌پرسید جواب داد. شاید هم آن روز که میگفت این شلوار به این بولوز نمیاد و نمیپوشمش. چند شب پیش موقع خواب دوباره دستور دادنش گرفته بود و هی بهانه‌گیری می‌کرد. وقتی حمیدرضا دعواش کرد که ما میخواهیم بخوابیم و تو نمیذاری خیلی جدی داد زد که بسه دیگه، کافیه و سرش رو گذاشت رو بالش و خوابید. البته که خوب نیست سر باباش داد بزنه ولی از اینکه از خودش دفاع کرد خوشم اومد. از اینکه بعدش پذیرفت و خوابید لذت بردم. پسرکوچولوی من، وقتی احساس میکنم خودت از پس کارهای خودت برمیای لذت عجیبی میبرم. نه اینکه خودت همه کارهات رو انجام بدی ولی یکسری حق و حقوقت رو یاد گرفتی. به زبون خودمونی توسری‌خور نشدی و البته گاهی مواقع قلدری هم میکنی. نوبت از اون چیزهاییه که مفهومش رو درک کردی و میدونی که باید رعایت بشه. البته بعضی مواقع دوست داری که رعایت نکنی ولی میدونی که داری بی‌قانونی می‌کنی. خیلی وقته که یاد گرفتی اگر رفتیم فروشگاه شما اجازه داری یک انتخاب داشته‌باشی و این یک مورد شامل همه چیز از بستنی تا تخم‌مرغ شانسی یا آب‌میوه و اسباب‌بازی میشه. دیگه لازم نیست هربار تو فروشگاه یادآوری کنیم. من به اینها میگم بزرگ شدن. و من چقدر به این لحظه‌ها میبالم. پسر کوچولو اینقدر به من لذت و آرامش هدیه کردی که تمام سختی‌های بچه‌داری رو بتونم فراموش کنم. میخوام اگر بزرگ شدی و این‌جا رو خوندی بدونی که مامان از تمام لحظه‌های با تو بودن لذت برده و تو نعمت بزرگی بودی براش نه اینکه باری بدوشش.