قضیه از سه چهار ماه پیش شروع شد. موقعیکه مطمئن شدم که شرایط کاری موجود با اولویت‌های زندگیم نمیخونه. به مدیر بزرگه گفتم میخوام جام رو عوض کنید و البته به مدیر کوچیکه اطلاع دادم. اولش جدی نگرفتند به حساب غر زدن گذاشتند. وقتی دوباره پیگیری کردم قرار شد فکرهاشون رو بکنند و آخر بهمن جلسه داشته‌باشیم. آخر بهمن مدیر بزرگه آلمان مأموریت بود. جلسه تنظیم شد برای وقتی که اومد. روز جلسه ایمیل اومد که جلسه 24 اسفند تشکیل میشه. دیروز بعد از جلسه بودجه با مدیرعامل مدیر بزرگه صدام کرد تو اتاقش. میگه الآن زمان خوبی برای جابجایی نیست. فکر می‌کنند از پس کار برنیومدی. کارهای واحد هم ناتمام میمونه. جا خوردم. اصلاً توقع این حرف رو نداشتم. میگه قصد بچه دوم رو که نداری. میگم چرا، دارم ولی کی نمیدونم. میگه با بزرگتر شدن محمدعلی دردسرهاش کمتر میشه و کارت راحت‌تر. میگم حتی اگر دردسرهاش کمتر بشه نمیخوام براش کم بذارم. نمیخوام وقت آزاد شده رو صرف کار بکنم که شاید 4 سال دیگه مدیر بشم. اولویت من محمدعلیه نه کار. وقت آزاد شده رو میخوام برای خودش صرف کنم. دوباره حرفهاش رو از اول تکرار کرد. بهش گفتم اجازه بدین فکرهام رو بکنم. دیشب میگرنم عود کرده بود اساسی. امروز ه مدیرها همه مأموریتند. شنبه میخوام بهش بگم اینکه دیگران چی فکر میکنند اصلاً برام اهمیتی نداره. شما حقوق و کارانه من رو مشخص می‌کنید پس اگر نظر کسی برام مهم باشه فقط شما هستید. اگر مایل به جابجایی نیستید قراردادم رو تمدید نکنید.

دیشب محمدعلی تا ساعت 6 تا 8 شب خوابیده بود. طبیعی بود که ساعت 12 خوابش نیاد. من هم که حالم خوب نبود، گفتم بیا کارتون بذاریم و کنار هم بخوابیم و نگاه کنیم. کارتون که تموم شد خودش گفت بریم بخوابیم. رفتن همان و پشت سر هم دستور دادن همان. هر کاری هم که میگفتم نکن دقیقاً ادامه میداد مثل کشیدن صندلی و ... تمام فکر من شده بود اینکه چطور بعضی‌ها می‌تونن بچشون رو کتک بزنند. من تو اوج عصبانیت نگاهم که به چشم‌های معصومش میفته کاملاً خلع سلاح می‌شم.

پریشب هی من خونه رو جمع کردم محمدعلی اسباب‌بازی آورد. هی من جمع کردم اون هی بهم ریخت. دیگه موقع خواب بهش گفتم هرچی تو هال بمونه آقای شلختگی میاد نصف شب می‌بردشون و دیگه نداری. دنبالم اومده میگه آقای شلختگی که وجود نداره، الکیه ماله کارتونه. تورخدا شما تا حالا کارتون آقای شلختگی دیدید؟ فقط ما رو ضایع میکنه فسقلی.