پنجشنبه و جمعه فقط به خونه تکانی و یا دقیقتر اتاق محمدعلی تکانی گذشت. عین این مسأله‌های ریاضی بود که خرگوشه هر دفعه یک قدم میرفت جلو نیم قدم برمیگشت عقب کی می‌رسید؟ کار من هم همین بود دو تا وسیله جمع میکردم حتماً ایکی ثانیه بعد حداقل یکیش وسط هال بود. یا این هم که همش باید چونه می‌زدیم که این اسباب‌بازی دیگه بدرد شما نمی‌خوره یا اینکه خراب شده و البته تقریباً در هیچ موردی موفق نبودم و تمام چیزهایی که مثلاً جدا کرده بودم برگشتند سر جاشون. الآن سؤال اساسی زندگی من اینه که من قبل از بدنیا اومدن محمدعلی 5 سال برای خونه‌تکونی چه کارهایی انجام میدادم؟ این روزها که تمام کارها به محمدعلی ختم می‌شود. توی ابر بالای سرم یک عدد آزاده مرتب هست که هیچ‌کس کاری باهاش نداره و هی میره تجریش جینگیلی وینگیلی برای خونه‌اش می‌خره و میاد میچینه تو خونه و نه محمدعلی بهم میریزه و نه حمیدرضا میگه این‌ها بدرد نمی‌خوره. شاید برم یه غار تنهایی برای خودم بخرم که با سلیقه خودم بچینمش و اگه دلم خواست عکس به دیوارش بزنم و نترسم که زلزله میاد میفته رو سرمون و خودم توش تنها باشم هی سریال سفارش بدم برام بیارن و روی کاناپه ولو بشم و ببینم و وسطش هی مجبور نباشم صد دفعه آب بدم و شیر بدم و دستشویی ببرم و اسباب‌بازی بدم و یا بشینم پای کامپیوتر و هی مجبور نباشم عکس بتمن و رابین و اسپایدرمن بیارم.