باز کن پنجره را، دخترکم فصل بهار ست

بکناری بزن این پرده را غمگین دلازار

باز کن پنجره را ـ

تا زند دختر خورشید، بر این غمکده لبخند ـ

تا وزد موج نسیمی بمن از دامن دربند

تا دمد نور سپیدی بتو، از سینه البرز

تا رسد عطر دلاویز گل از سوی دماوند

باز کن پنجره را فصل بهار است

باغ، بیدار شد از خواب دی و بهمن و اسفند

***

دختر کوچک من فصل بهار است

باز کن پنجره را ـ

تا بدین کلبه رسد نغمه مرغان خوش آهنگ

تا نسیمی بسر و زلف تو ریزد گل صد رنگ

تا بخوانیم بهمراه کبوتر، غزل صبح

تا برانیم بآواز قناری غم خود را زدل تنگ

***

دخترم! فصل بهار است بر این پنجره ها، پرده میاویز

تا به بینیم بهر سو، گذر چلچله ها را

دشت تا دشت درخت است و بر اندام درختان ـ

جامه سبز بهارست

جلگه تا جلگه ز گلهای همه پر نقش و نگار است

همه انگشت نهالان ـ
چشم، تا کار کند غرق نگین های شکوفه است

همه جا، دست زمین، لاله فروش است

همه سو، موج هوا، عطر نثار است .

مهدی سهیلی- کتاب طلوع محمد

 پیشاپیش رسیدن سال نو را برهمه مبارک. امیدوارم سال 89 برای همه سالی بهتر از 88 باشد.