شاید الآن که داری این‌ها رو میخونی برای خودت آقای محترمی شده باشی با کلی القاب و سمت. شاید هم نه، یک دانشجوی شیطون دانشگاه. شاید خیلی با دیسیپلین و آداب‌دان باشی. شاید هم خیلی راحت و خودمونی. شاید خودت بچه داشته باشی. شاید هم ... . در هر صورت عزیز دل مامان، اینها رو مینویسم که هروقت بچه‌ات کلافه‌ات کرد یا دلتنگ شدی یا حال و هوات ابری شده بود بخونیشون.

امسال عید 4 روز رفتیم دزفول. اینقدر برای دیدن پسر عموهاش هیجان‌زده بود که خدا بدونه. خواستیم خیلی در وقت و انرژی صرفه‌جویی کنیم درنتیجه با هواپیما رفتیم. توی طول پرواز که مجبور شدیم صدبار داستان فِرِدی در هواپیما رو براش بگیم. بعد هی جاش رو عوض کرد. بعد هم که رسیدیم و پیاده شدیم هر دو دقیقه پرسید اینجا دزفوله؟ سوار ماشین عمورضا که شدیم رو به عمو پرسید اینجا دزفوله؟ بعد هم که حمیدرضا جواب داد بله پسرم دزفوله، با گفتن این که با تو نبودم خیالمون رو راحت کرد که بعد از 4 روز با این پسر آبرویی برامون نخواهد موند. تازگیها هم به یمن ضبط سرویسشون تا ذوق میکنه میگه: هورا، هورا نازی دلبر من. این شده عبارت ترجیع‌بند تمام ذوق کردنهای آقا.

چون نوه‌های خاله من هم که همسن پسرعموهای محمدعلی هستند قبل از ما رفته‌بودند دزفول، بچم داشت از خوشی سکته میکرد. سر ناهار علیرضا و محمد داشتند برای هم چاخان می‌کردند راجع به شیرین‌کاریهاشون توی پارک که مثلا من از سرسره چقدری پریدم پایین و اینها. محمدعلی هم نشسته بود کنارشون و با دقت گوش میداد. بعد یکدفعه پرید وسط حرفشون و گفت: چه حرفا چه چیزا، آدم شاخ درمیاره، آدم دم درمیاره.

رفته بودیم خونه مادر جاری من. یکدونه از این جوجه کوچولوها داشتند، اینقدر محمدعلی بدبخت رو فشارش داد که میگن از اونشب از تمام آدمها فراری شده. تازه شب هم میگفت این جوجه نه مامان مرغه پیششه، نه بابا مرغه و نه دایی مرغه. پس گناه داره و من باید با خودم ببرمش. مجبور شدم براش توضیح بدم که شما هم هیچکدوم از اینها که گفتی نیستی پس فرقی نمیکنه پیش شما هم تنهاست. همونجا سر سفره هم گفت (داد زد) مامانی من دارم همه نوشابه ام رو میخورم تا مثل تو چاقالو بشم.

توی راه برگشت از آبادان که دیگه خیلی خسته بود داشتم براش قصه میگفتم. قصه بچگی خودش. که رسید به اونجا که شما بزرگتر شدی و مامان باید میرفت سرکار و شما پیش مامانا (مامان من) میموندی. زل زد تو چشمای من و گفت اونوقت همش دنبال تو میگشتم. (آیکون یک مادر با احساس عذاب وجدان بینهایت)

دایی حمیدرضا اومده بود خونمون عید دیدنی. خیلی احساس صمیمیت به بچم دست داد و رفت نشست روی پاهای دایی. بعد به دایی میگه شما چرا مو نداری، باید سبیلهات رو بچسبونیم رو سرت. (آیکون مامان و بابای آب شده از خجالت)

میونه‌اش با پسرخاله یک سال و نیم کوچکتر از خودش وحشتناکه. دیروز تو حیاط پدربزرگم همه داشتند بازی می‌کردند. گیر داده که طه رو ببرید بیرون از اینجا. مگه اینجا بچه‌بازیه!!! موقع نشون دادن عکسهای دزفول هم خواهرم بهش میگه ما رو هم میبرید دزفول میگه نه. دزفول جای بزرگهاست.

بهاره جون بهش گفته بود محمدعلی به من بوس ندادی، من هم باهات دوست نیستم دیگه باهات قهرم. بهش گفته اگر میخواهی میتونی قهر باشی ولی اونوقت خودت تنها میمونه.

الحمدلله یک سؤال پیک نوروزیش رو هم حل کرد. بقیه‌اش رو هرچی ازش پرسیدم ابراز تمایلی برای انجام دادنش نشون نداد و من هم که ...

صبح هم اینقدر خوشحال و سرحال رفت مهدکودک که انگار نه انگار مثلاً باید سختش باشه. تا از در هم رفت تو صدای مربیشون اومد که داد زد محمدعلی اومد.