گویا شنبه شب موقع خداحافظی به مامانم سفرش داده بوده که برام لباس اسپایدرمن بخر. یکشنبه شب بیرون با مامان‌اینها قرار داشتیم. بازهم تا مامان رو دیده پرسیده برام لباس اسپایدرمن خریدی؟ گویا مامان هم خریده بوده ولی با خودش نیاورده بود. منتها برای خاطرجمع کردن محمدعلی بهش میگه خریدم و خونمونه. موقع برگشت تو ماشین گفتن بریم خونه مامانا و لباسم رو بیاریم. من‌هم مطمئن بودم که چون از صبح تاحالا نخوابیده و هم کلاس ژیمناستیک و کاراته داشته تو مهدکودک و بعدش هم من بردمش پارک، تو ماشین بشمر 3 خوابه. برای همین گفتم باشه مامان. نشون به اون نشون که تا رسیدن به خونه سیخ نشست تو ماشین که خوابش نبره و وقتی هم دید که داریم میریم خونه شروع کرد به گریه کردن. تو خونه هم همینطور به گریه‌اش ادامه داد. آخرسر گفتم بیا زنگ بزنم به مامانا بهت بگه فردا لباس رو برات می‌گیره. زنگ زدن همانا و ساعت 1 نصفه شب مامانم لباس رو رسوندن به پسرک همانا. داشت از خوشحالی سکته می‌کرد. هی می‌رفت تو آینه اینورش رو نگاه می‌کرد، اونورش رو نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد پشتش رو ببینه. نمیدونم مامانم چقدر دوستش داره ولی می‌دونم که از من بیشتر. چون من نبردمش تا لباس رو بگیره ولی مامان براش آوردش. از ساعت 1 بامداد دوشنبه تا حالا لباس تنشه. باهاش خوابیده، مهد رفته، باهمون لباس از مهد برگشته، دکتر رفته، رفته حمام و دوباره همون رو پوشیده، باهاش خوابیده، امروز دوباره رفته مهد. الآن معمای من اینه که چطوری از این لباس جداش کنم. از دیروز تا حالا لباسش اسپایدرمنه، جورابش اسپایدرمنه و البته کفشش هم اسپایدرمنه.

 

بعد نوشت: در رابطه با تذکر بجای لیلی عزیزم باید بگم من قصد دروغ گفتن نداشتم. وقتهایی که میدونم محمدعلی خیلی خسته هست و خوابش میاد یا خیلی گرسنه است باهاش راه میام و بهش گیر نمیدم و سعی می‌کنم آرومش کنم. چون توی یک ماشین نبودیم من متوجه نشده‌بودم که خوابش نبرده وگرنه حتماً میبردمش و لباس رو می‌گرفتم. ولی حقیقتاً باید تذکر لیلی جان رو جدی بگیرم تا برای پسرک هم سوءتفاهم نشه که عواقبش غیرقابل جبرانه.