چند روز پیش همکارمون میگفت که ماشینم رو فروختم و با پولش برای خونه پارکینگ خریدم. اون لحظه خندیدم ولی نمیدونم چرا از اونروز به بعد این جمله مثل پتک داره میخوره تو سرم. یاد کارهای خودم میفتم. به اضافه اینکه این روزها دوره کودک متعادل آقای محمود سلطانی و پرورش کودک دکتر فرهنگ هلاکویی رو هم گوش میدم. چرا هیچکس به من زودتر نگفته بود این‌ها رو گوش کنم. دلم میخواد یکعالمه از این سی‌دی‌ها سفارش بدم و هر خانم بارداری رو دیدم یکی بهش هدیه بدم. کاش می‌تونستم. برای من حکم یک پیغام‌رسان الهی رو پیدا کردند. حرفهاشون مثل تیکه‌های پازل توی مغزم سرجاشون جا می‌گیرن و انگار هرکدام با جایگیریشون کلی از سؤالها و دغدغه‌هام رو حذف می‌کنند. با اعتقاد کامل می‌گم که اگر این‌ها رو زودتر گوش داده بودم تا سه سالگی محمدعلی نمیومدم سر کار. با خیال راحت نمیومدم سر کار نه با احساس افسردگی و قربانی شدن. ولی با نگاه مسؤول از حالا به بعد جبران می‌کنم. قصد ندارم خودم رو سرزنش کنم، چون فقط بهم انرژی منفی میده.

از امروز بجای اینکه فکر کنم برای محمدعلی چه اسباب‌بازی بخرم که خیلی خوشحال بشه مبخوام باهاش بدوم، باهاش بلند بلند بخندم. نمیخوام ادبش کنم (به روش قبلی البته) بلکه میخوام مثل خودش سه سال و نیمه بشم و باهم کشف کنیم و باهم یاد بگیریم. میخوام شبها با لبخند خوابش ببره. از امروز من مناسب‌ترین مادر هستم برای محمدعلی و محمدعلی بهترین و منحصربفردترین بچه برای من. ساعتهایی که بهش می‌رسم بسیار پرانرژی و پر از ایده بازی‌های جدید هستم. محمدعلی دیگه جمله‌هایی مثل اعصابم خرد شد رو از من نخواهد شنید.

همه این‌ها رو مدیون مادرانی هستم که قبل از من فکر کردند و این سی‌دی‌ها رو تهیه کردند و من همه‌جوره در جهت به اشتراک گذاشتن اینها با دیگران هستم. خیلی دلم میخواد یک جمع درست کنیم از چند تا مادر تا باهم علاوه بر دنیای مجازی در دنیای واقعی حرف بزنیم، اطلاعات رد و بدل کنیم و با بچه‌هامون بازی کنیم. میتونه هر جلسه یک موضوع داشته باشه. کلاس مادر و کودک حتما نباید توسط بادبادک یا مؤسسه دیگه‌ای انجام بشه. کافیه که ما، مادرها بخواهیم. من اولین جلسه رو 5شنبه نهم اردیبهشت 89 پیشنهاد می‌کنم، ساعت 11 و خونه ما. هر کسی میخواد بیاد بهم خبر بده.