عجب هوایی داشت اردبیل. هرچی آسمان رو نگاه می کردم سیر نمی شدم. یاد کارتون   UP افتاده بودم، دلم میخواست دراز بکشم رو سبزه ها و ابرهای آسمون رو نگاه کنم. اینقدر ابهاش تپل بود و نزدیک که حظ میکردی.

دیروز مامانم رفته دنبال محمدعلی. اینم که مامان منو گیر آورده و میدونه خرده فرمایشهاش انجام میشه هرچی میخواسته گفته. بعد هم گفته مامانا من همه جورابهام سوراخه. برام جوراب اسپایدرمن می خری؟ اینقدر هم جدی گفته بود که مامانم باورش شده بود. حالا هی من بگم مادر الکی گفته، همین جورابی که الآن پاشه رو شما نگاه کنید، سوراخ نیست.

امروز هم ناهار بردنشون رستوران. واقعاً هرچی فکر می کنم میبینم مدیر مهد باید خیلی عاشق بچه ها باشه تا از این برنامه ها بذاره. ما که یکیشون رو میبریم بیرون هردفعه میگیم دفعه آخر بود. چه برسه به 60تا بچه. بعلاوه اینکه هیچ وجهی هم دریافت نمی کنند.