جمعه گذشته روز بیبرکتی بود برای من. از اون جمعه‌هایی که از صبح که بیدار می‌شم حالم خوب نیست. کارهایی هم که فکر میکردم حالم رو بهتر کنه جواب نداد. حتی دور زدن تو مغازه رنگین‌کمان تیراژه و خرید برای جمعه آینده. حتی رسیدگی به یخچال و پیدا کردن کدو و بادمجان خریداری شده در چند روز گذشته و پوست کندنشون. (البته هنوز سرخ نشده‌اند) ساعت حدود 9 شب بود که تلفن زنگ زد و یکی از بهترین کسانی که میتونست باشه بود. یک ساعت و نیم صحبت با شیرین عزیزم که محبت کرده بود از کانادا تماس گرفته بود، عالی بود. وقتی تلفن رو قطع کردم حالم خیلی بهتر بود. خدایا ممنونتم. من اصلاً نمیدونستم که باید با شیرین حرف بزنم تا حالم خوب بشه.

 

تو کلاسهای تربیت مربی موسسه پژوهشی کودکان دنیا ثبت نام کردم. شنبه جلسه اولش بود. مدتها بود سرکلاس ننشسته بودم ولی سه ساعت کلاس رو نفهمیدم چطور گذشت. هردوجلسه یک موضوع و یک مربی داره. اولین موضوع رفتار با کودک بود. کلاس خیلی خوبی بود ولی از اون خیلی خیلی بهتر کمک حمیدرضا بود. اینجا می نویسم که هیچ وقت فراموش نکنم باوجود تمام مشغله هایش قبول کرد دو روز در هفته رو بره دنبال محمدعلی و تازه وقتی من برگشتم با یک خونه مرتب شده مواجه بشم و چقدر احساس خوشبختی بکنم. بعد از 10 سال باهم بودن تجربه این لحظه ها که بهم میگن مسیرت و همراهت رو درست انتخاب کردی نهایت لذته.

 

امروز صبح بهم زنگ زدند که برای گروه تنیس یکنفر کم دارند و اگر دوست دارم من هم برم. از اونجاییکه بنده بینهایت تنبل تشریف دارم و تا حالا تو هیچ ورزشی هیچ سررشته ای ندارم خواستم رد کنم. ولی یکی تو مغزم گفت 32 سال 4 ماه هیچکاری نکردی حالا میخوای همینجوری ادامه بدی؟ خلاصه که تصمیم گرفتم یک تکونی به خودم بدم و ورزشکار بشم. اگر دو سال دیگه دیدید تو مسابقات تنیس شرکت کردم تعجب نکنید از امسال شروع کردم. (عجب سالی شده 89)