از اون روزهایی که کمرم داره از درد نصف میشه، زانوهام درد میکنه، احساس میکنم جون داره از سر انگشتهام درمیره و هی عرق سرد میکنم، امروز از ان روزهاست. تو تکه سربالایی پارکینگ به خیابان آفریقا سه بار مجبور شدم وایسم اینقدر که جون نداشتم. جالبه که تاحالا متوجه این سربالایی نشده بودم. تمام امیدم به اینکه سه‌شنبه ساعت ٨ صبح قیافه‌ام شبیه آدمیزاد شده با خواب موندن صبح و ازدست رفتن وقت آرایشگاه از بین رفت. بین روز که وقت نمیکنم. عصرها که با محمدعلی نمیتونم برم و صبح‌ها هم که خواب میمونم. یک فکری که الآن به ذهنم رسید اینه که کاشکی می‌شد حمیدرضا میرفت آرایشگری خانمها رو یاد میگرفت. خداییش خنده‌داره ولی فکر کنید اگر عملی می‌شد من چقدر راحت می‌شدم. تازه خودش هم مجبور نبود ابروهای پاچه‌بزی من رو تحمل کنه.

خدایا ممنونتم که امروز صبح خیابونها خلوت بود و تازه من تونستم یک جاپارک خوب پیدا کنم.