شنبه قرار بود محمدعلی با باباش بره استخر و من هم برم کلاس. ساعت 4 برای شوهرجان جلسه گذاشتند و نتیجه این شد که من نرم کلاس و برم دنبال محمدعلی. ساعت 4 تو شرکت اونقد خوابم میومد که سرم ر گذاشتم رو میز و چشمام رو بستم. بعد دیدم ولش کن. ده دقیقه زودتر برم. امروز که روز کارگر و مرخصی حساب نمیشه. 4:10 از شرکت اومدم بیرون و محمدعلی رو برداشتم و برگشتم چهارراه جهان کودک که بدمش به بابا. جلسه هنوز تموم نشده بود درنتیجه تو گاندی پارک کردم و یکخورده تو خیابون قدم زدیم و از قنادی گاندی مافین و آبمیوه براش خریدم که تو استخر ضعف نکنه تا ساعت شد 6:15 و دادمش به حمیدرضا. داشتم برمیگشتم سوار ماشین شم و یکخورده مغازه ها رو نگاه میکردم و فکر میکردم به این یکی دوساعت تنهایی و اینکه تو خیابون بچرخم یا برم خونه بخوابم و اینا که حمیدرضا زنگ زد مایو محمدعلی تو کیف مهدکودکش بوده تو ماشین من. هیچی دیگه بدو بدو رفتم سراغ ماشین دیدم یک ماشین سازمان برق هم جلوم دوبله وایساده که نمیتونم بیرون بیارمش و یکخورده هم فکر ترافیک ولیعصر رو کردم و کیف رو برداشتم و اومدم ولیعصر سوار اتوبوس شدم که سریعتر بهشون برسم. ساعت 7 رسیدم بهشون. مایو رو دادم و گفتم خوش بگذره، اونها هم گفتند برو خونه بخواب. پیاده راه افتادم به سمت ونک و سرراه سعی کردم یک چیزهای آبروداری برای روز معلم پسرک پیدا کنم و تا پیدا کنم و بخرم و سوار اتوبوس بشم برگردم ونک و سوار ماشین بشم برگردم خونه ساعت 9 شب بود و پدر و پسر قبل از من رسیده بودند خونه. کلی هم پسرم شنا کرده بود و باباش خوش خوشانش بود و زیر دوش هم ای ایران رو با صدای بلند (شما بخونید عربده) خونده بود و یک آقایی هم بهش جایزه داده بود. ولی بهشون گفته بودند دیگه اینجا نیاید. زیر 8 سال راه نمیدیم. حالا موندند دفعه دیگه کجا برن!!