چند روزه که محمدعلی رو صبح‌ها بیدارش می‌کنم، درنتیجه توی مهد میخوابه و وقتی میرم دنبالش دیگه تو ماشین نمی خوابه. دیروز هم که چون آسمون خیلی خوشگل بود رفتیم پارک قیطریه. خدا خیر بده به این آدمهای سوءاستفاده کن که کنار زمین بازی بچه ها اسباب بازی فروشی راه  میندازند. هوای به اون خوبی، پارک به اون قشنگی، پسر من از اول رفت کنار اسباب بازی فروشی وایساد که این رو بخر، اون رو بخر. من هم که کوتاه نیا. یک بستنی هم خورد و کمی هم رفت تو استخر توپ و نهایتاً دیدم ایشون بازی بکن نیست، گفتم بریم خونه. با هزار مکافات از اسباب بازی فروشی جداش کردم و اومدیم دم در، تو روزنامه فروشی اتوبوس اسپایدرمن دیده. واقعاً روزنامه فروشی باید اتوبوس اسپایدرمن داشته باشه؟ بغلش کردم و درحالی که به شدت کتک می خوردم گذاشتمش تو ماشین و راه افتادم. هرچی داد و بیداد می کرد چون جواب دادن بیفایده بود و تمام حرفهام رو قبلاً (چند دقیقه پیشش) بهش زده بودم میدونستم که باید نادیده بگیرمش بهش بی توجهی کنم.

محمدعلی: خیلی بدی، خیلی بدی،....

آزاده: سکوت

محمدعلی: ساکت شو، ساکت شو، ...

آزاده سکوت

بعد از چند دقیقه

محمدعلی: سکوت

آزاده: سکوت

بعد از چند دقیقه دیگه:

محمدعلی: خیلی خوبی

آزاده: مامانی ولی من از کارت ناراحتم. خیلی دردم اومد وقتی میزدی تو صورتم.

محمدعلی: وقتی گفتم خیلی خوبی یعنی خیلی خوبی دیگه.

 

واقعاً این اسباب بازی فروشیهای کنار پارکها و بیمارستانها و درمانگاهها خیلی رو اعصابمه. آخر سوءاستفاده از احساسات بچه ها و خانواده های مستأصلشون هست. سر چه چیزهای بیخودی باید با بچه هامون درگیر بشیم. حالا کاشکی اقلاً اسباب بازی درست و حسابی داشتند نه یکسری آشغال.