تا میام برنامه‌ریزی کنم برای رفتن به نمایشگاه کتاب، یادم میفته که نمایشگاه تو مصلی برگزار میشه و کلی حالم گرفته میشه. نمایشگاه کتاب تو اردیبهشت و تو اون محوطه بسیار زیبا یک چیز دیگه بود. یاد روزهای دانشجویی و رفتن به نمایشگاه با دوستان جزء خاطراتیه که هروقت یادم میاد کلی روحم شاد میشه. مخصوصاً اون سال که بعد از امتحان میان ترم ریاضی ٢ رفتیم. جوونی کجایی که یادت بخیر.

امسال بیشتر وقتم تو غرفه‌های کودک خواهد گذشت و به دلیل همین پیش‌بینی حمیدرضا امروز تنهایی میره غرفه‌های خارجی رو ببینه.

وقتی دیشب گفتی بالاسر آقاهه وایسادم که تمام چربیهای گوشت رو بگیره و هی بهش تذکر دادم که خوب پاک کن تا تو خسته نشی تمام خستگیم دررفت. ممنونتم.