صبح ساعت حدود ٨ بیدار میشم، تا به ساعت نگاه میکنم متوجه میشم که وای چقدر دیرم شده، مثل اون پرنده که تو کارتون از دست گرگه فرار میکنه یک چیزی تو مغزم میگه بیب بیب و دویدن من شروع میشه، سریع دست و صورتم رو میشورم و خب بدلیل سرعت بالا خودم رو توی آینه نگاه نمیکنم، بعد زنگ میزنم به آژانس و تا برسه، محمد علی رو عوض میکنم، یک شیشه شیر براش درست میکنم، ساکش رو چک مینم و لباس میپوشم، احتمالا توی این مدت آژانس هم اومده و بعد کلی غر آقای راننده را میشنوم، به ترافیک توی دلم بد و بیراه میگم، موقع پیاده شدن حداکثر مبلغی رو که راننده میگه بهش پرداخت میکنم و اصلا چونه نمیزنم که دیروز ۵٠٠ تومن کمتر داده بودم، چون اولن حوصلش رو ندارم و بعد هم پیش خودم میگم بزار اقلا من برای اون راننده خوشحال کننده باشم. هرچند احتمالا اون پیش خودش میگه عجب گاگولی بود ولی حوصله ندارم بهش فکر کنم. بعد نگاه نگهبان دم در رو تحمل میکنم و بعد سلام سنگین آقای مدیر و سلام حاکی از خوشحالی بقیه که رئیسشون بازهم دیر تر از اونها اومد. وقتی میرسم پشت میزم سعی میکنم همزمان با روشن کردن کامپیوتر یک نفس راحت بکشم قبل از اینکه آقای مدیر سراغ گزارشات عقب افتاده رو بگیره. شروع بکار میکنم و همزمان صفحات اینترنت رو هم باز میکنم تا بین کار یک سر هم به اونها بزنم. حدود ساعت ١٠ یک زنگ میزنم حال محمد علی رو میپرسم. جلسه میریم پیش معاون شرکت، در حالیکه آقای ن بدون وقفه داره صحبت میکنه یا حواسم پیش محمد علیه که غذاش رو خورد یا نه یا اینکه شام چی درست کنم که دوست داشته باشه یا اینکه امروز کجا ببرمش که بچم بدو بدوش رو کرده باشه و وسطهاش هم دائم دارم خمیازه میکشم و یا چشمهام داره بسته میشه. برای اینکه آقای ن متوجه نشه سرم رو میندازم پایین و شروع میکنم به نوشتن صحبتهاش که اقلا بعدا بخونم ببینم چی گفت. ساعت ۵ از شرکت میام بیرون در حالیکه تعداد کارهای عقب افتاده تغییر چندانی نکرده (به ازاء هر کاری که تحویل داده شده حداقل یک کار جدید واگزار شده) تا خونه به کارها فکر میکنم و اینکه فردا از کجا شروع کنم که زودتر اولویتها انجام بشه. هر کدوم از بچه ها چه بخشی و میتونند انجام بدن و ... . در ضمنش حال حمیدرضا رو میپرسم و اینکه چقدر درس خونده و اوضاع و احوالش چطوره. میرسیم خونه مامان، محمد علی رو برمیداریم میریم خونه یا اینکه شب شام میمونیم اونجا و یا اینکه اصلا محمد علی رو مامان حمیدرضا نگه داشته و مستقیم میریم خونه. در حالت اول و سوم یکخورده با محمد علی خوش و بش میکنم بعد میرم توی آشپزخونه و حدود ساعت ٩ سفره رو پهن میکنم. ساعت ١١.۵ شروع میکنم به سرو کله زدن با محمد علی که بخوابه، ساعت خدود ١.۵ از اتاقش میام بیرون، مسواک میزنم میرم تو تخت شروع میکنم به فکر کردن راجع به گزارشات فردا و یکدفعه ساعت رو نگاه میکنم وای ٨ صبحه.

 

راستی خدا را شکر بیماری پدرجون تشخیص داده شد (زونا) و درمان داره نتیجه میده. دکتر گفته بود تا حالا یک همچین چیزی ندیده بودم. (از نظر شدت بیماری)

از تمام دوستانی که اظهار لطف کرده بودند صمیمانه ممنونم.