درست بعد از یکسال و ۴ ماه مهد رفتن بازهم امروز محمدعلی گردن منو چسبید که منخوام پیش مامانم بمونم.  میدونم که شاپرک مهد خیلی خوبیه. میدنم که اونجا به محمدعلی خوش میگذره. میدونم که مربیهاش بسیار مهربونن. میدونم که تو سن محمدعلی بچه باید بره مهد حتی اگه مامانش خونه‌دار باشه. ولی بازهم سیستمم قاطی میکنه و جواب نمیده. قلبم میمونه پیشش و میام شرکت. نمیتونم به هیچکس لبخند بزنم، نمیتونم شاد باشم، نمیتونم خیلی مهربون به کسی نگاه کنم، من رو ببخشید چون امروز قلبم در دسترس نیست.