1- داشتم برای محمد علی کتاب حسنی ما یک بره داشت رو میخوندم که یک دفعه به دوصفحه پشت سر هم اشاره کرد و گفت اینجا جوجه بیداره اینجا جوجه خوابه!  توجهم جلب شد دیدم راست میگه توی یک صفحه گنجشک داره داد میزنه توی صفحه بعدی چشمهاش بسته است و خوابه. چون موضوع کتاب اصلا جوجه نبود و هیچ جای شعر اسمی ازش برده نشده بود اصلا توجه ما را جلب نکرده بود ولی فسقلی دقت خیلی زیادی داره.!!

2- صبح داشتیم سریع حاضر میشدیم بیایم شرکت که صداش از اتاقش بلند شد مامانی مامانی. رفتم بالاسرش بهم میگه بیلیم (بریم) باتعجب ازش پرسیدم کجا بریم مامانی. میگه بیلیم مغازه لپ لپ بیخریم. فکر کردم خب بچم خواب دیده بغلش کردم دادمش به آقای پدر گفتم براش یک لپلپ بخر حالا هوس کرده. آقای پدر هم که شدیدا مخالف اینچیزهاست بهش گفت بابایی ببین لپ لپ داری و یک قوطی لپ لپ که دو روز پیش خریده بودیم رو بهش نشون داد. که پسره صداش دراومد لپ لپ جدید!!

البته فکر نکنید که آقای پدر تسلیم شدها. ابدا! بعد از کلی مذاکره راضیش کرد که بجای لپ لپ براش کیت کت بخره.