دیروز توی کیف محمدعلی نتیجه تست نوبت دومش رو گذاشته بودند. تنها چیزی که یادم مونده اینه که کنار تمام سؤالها تیک صحیح داشت. حتی همه سؤالها رو هم چک نکردم و یادم نیست چند سؤال و چند صفحه بود. وقتی دیشب داشت به پسرخاله‌اش میگفت که باید بری آفیس و اسمت رو از تو دفتر مهدکودک خط میزنم و از مهد اخراج میشی و اگه اینکار رو بکنی تینا جون عصبانی میشه، اونقدر بهم ریختم که حد نداشت. برگه نتیجه تست شده بود برام سند شکنجه بچه‌ام. میدونم که دارم خیلی اغراق می‌کنم ولی احساس مادریم دیشب اونجوری بود. از خودم بدم اومده بود اساسی. شاید تعجب برانگیز باشه. من که دفعه قبل نتیجه تست رو تو وبلاگ گذاشته بودم و البته هدفم ثبت توی خاطراتم بود ولی منکر نمیشم که از تعریف‌های بقیه قند تو دلم آب میشد. بعد از دیدن سی‌دی‌های آقای سلطانی دیدم نسبت به آموزش بچه خیلی عوض شده. قبلاً برام مهم نبود ولی حالا کاملاً ترجیح میدم که آموزشی وجود نداشته باشه. دلم میخواد حسابی بچگی کنه. حسابی بریزه و بپاشه. یکجا بند نشه و آروم نشینه. تا جایی که از خستگی از حال بره بازی کنه و اصلاً سر مسائل مسخره مثل غذا خوردن بهش گیر ندم. این چند وقته که توی خونه این روش رو اجرا کردم خیلی نتیجه گرفتم. از وقتی بحث تغذیه رو نگاه کردم دیگه اصلاً بشقاب بدست دنبالش راه نیفتادم. به احساسش نسبت به غذا احترام گذاشته‌ام و تو این مدت خوردنش خیلی بهتر شده. خودش میاد میگه غذا میخوام و هروقت که گفت سیر شدم بهش نمیگم حالا این یک نصفه قاشق که مونده‌ رو بخور. میپذیرم که سیر شده و غذا رو جمع میکنم. دیشب به مامانم میگفتم دلم میخواد یکماه برم یکجایی که فقط خودم باشم و محمدعلی تا بدور از هرگونه فشار خارجی فقط بهمون خوش بگذره. دیشب اجازه دادم تو اتاق ما تو تخت ما بخوابه. هم قصه بتمن گفتم که به مهمانی رفته بود و هیچ آدم بدی مهمانی رو بهم نزد و به همه خوش گذشت. هم قصه سوپرمن که به پسر کوچولو کمک کرد که از خیابون رد بشه و همه حالشون خوب بود و هم قصه زورو که به آقاهه که بارش سنگین بود کمک کرد، سوار اسبش کرد و رسوندش خونشون و باهاشون ناهار خورد و با بچه‌هاش بازی کرد.

اگر کسی بخواد بچه‌اش چیزهای زیادی یاد بگیره بازهم من شاپرک رو توصیه میکنم. میتونه خیالش راحت باشه که به بچه‌اش چیزهای خیلی زیادی یاد خواهند داد و هیچ هم مشکل برخورد، نظافت، غذا و ... که نداره کلی هم برایشان برنامه‌های فوق‌العاده میگذارند مثل همین فردا که با مادربزرگ و پدربزرگشون میبرندشون پارک و هیچ هزینه اضافی هم نمی‌گیرند. خداوکیلی خانم شریفی بچه‌ها رو دوست داره و با مهدش هم کاسبی نمیکنه. اگر ملکش رو اجاره داده بود خیلی بیشتر درآمد داشت بنظر من. ولی من میخوام محمدعلی یک بچه معمولی باشه که زندگی کنه و شاد باشه و از لحظه‌هاش لذت ببره. دیگه نمیخوام توی هر جمعی بگن محمدعلی چی یاد گرفتی و اون هم هی انگلیسی حرف بزنه و من هم از خوشی باد کنم. نمیخوام بچه‌ام وسیله پز دادن من بشه. اعتراف میکنم که تا الآن این کارها رو کردم ولی میخوام جبران کنم.