صبح که بیدار شدم از سردرد شدید نمیتونستم سرمو از رو بالش بلند کنم. باز هم سردرد میگرنی که معلوم بود از اونهاشه که ول نمیکنه حالاحالاها. البته خیلی دور از ذهن نبود چون دیشب محمدعلی خیلی عربده کشیده بود و خودم هم بد خوابیده بودم. این بود که دوباره چشمهام رو بستم و بیخیال همه چیز شدم (اگر بیخیال نمیشدم هم با اون سردرد کاری از دستم برنمیومد) و موندم خونه. بابا و پسر هم رفتند سر کارشون. ساعت ٩ بند شدم و دو تا قرص مگافن خوردم ولی ساعت ١٠.۵ هنوز درد به قوت خودش باقی بود. من هم برای مبازه باهاش تصمیم گرفتم که به مامانم زنگ بزنم. وقتی قطع کردم تو سراشیبی بهبود بود ولی با لجبازی هنوز اون بالا وایساده بود. مامان گفته بود که برم خونشون ولی من یک نگاه به خونه کردمو یک نگاه به آیینه و نتیجه این شد که بمونم خونه. بعد از کمی مرتب کردن شال و کلاه کردم و رفتم بیرون. از فرصت استفاده کردم رفم خانه بازی محله داوودیه. یک مربی و یک مادر  دو بچه اش و یک بچه دیگه داشتد بازی میکردند. یکعالمه اسباب بازی هم ریخته بود توی اتاق و بنظر من بازیهاشون هدفمند نبود. صبر کردم تا مسؤولش اومد و باهاش صحبت کردم که میشه جلسات کلوپ رو اونجا برگزار کنیم یا نه. قرار شده تا فردا بهم جواب بده. توکل با خدا. بعد هم رفتم سوپر دریانی و هشهری و ایده آل خریدم با یکسری خرت و پرت دیگه. اومدم خونه و در آرامش برای خودم روزنامه خوندم و کیک و شیرکاکائو خوردم و کرفس پاک کردم. بعد هم رفتم دنبال محمدعلی.