• چند شبه که موقع خواب با محمدعلی داستان داریم که من نمیخوابم چون اگه بخوابم خواب مرد شنی توی اسپایدرمن رو میبینم.  داشتم براش تصویرسازی میکردم که فکرش تغییر کنه. بهش گفتم فکر کن تولدته، یکعالمه از دوستهات اومدند، یکعالمه هدیه داری، وای چه کیک بزرگی. کیکت چه شکلیه. میگه شکل اسپایدرمن.
  • محمدعلی اصولاً خیلی حرف میزنه. یعنی خیلی خیلی. یکدفعه که دیگه داشتم خل میشدم از دستش شروع کردم به خودم دلداری دادن که یادته چقدر برای هر کلمه که میگفت ذوق میکردی، حالا چند ساله دیگه میشینی تو خانه سالمندان آرزوته که پای تلفن صداش رو بشنوی پس الآن قدر بدون. فردا صبحش که بردمش مهدکودک مایا جون مربیشون بهم گفت دیشب تا صبح صدای محمدعلی تو سر من بود و نمیتونستم بخوابم. با خودم فکر کردم اون بنده خدا چجوری باید خودش رو دلداری بده. خداییش نگهداری بچه بقیه خیلی کار سختیه.
  • در راستای بالایی دیروز برای بار چندم شنیدم که مادر یکی از همکلاسیهای محمدعلی خیلی روی آموزش بچه اش  سختگیره، و مرتب به مهد ایراد میگیره که این زبانش پسرفت کرده و از این حرفها. از دیروز تا حالا تو فکر تینا جونم که بنده خدا چه گیری افتاده بین ما مادرها. یکی مثل من هی بره بگه به بچه من اینهمه چیز یاد ندید و ولش کنید یکی دیگه بیاد بگه چرا به بچه من کم چیز یاد میدید. تو فکرم به سعه صدر و رفتار خیلی خوبشون با ما مادرها حسودیم شد. یکوقتهایی ما هم باید خودمون رو جای مربیها بگذاریم و وقتی میخواهیم انتقادی داشته باشیم شرایط اونها رو هم درنظر بگیریم شاید کمی منصفانه تر برخورد کنیم.