٣١ سال پیش در روزی مثل دیروز که باشه 6 دی 1356 من بدنیا اومدم. 31 سال گذشت. قدیمها که فکر میکردم 30 سالگی خیلی دور بنظرم میومد. ولی بعد از ورود به دانشگاه نمیدوم چرا دیگه گذشت سالها رو نفهمیدم. فقط از روی قد و بالای بچه‌هایی که بزرگ میشوند یادم میاد که چند سال پیش دبیرستان تمام شد. خیلی کارها بوده که فکر میکردم تا 30 سالگی انجامشون میدم یا خیلی چیزها بوده که فکر میکردم تا 30 سالگی دارمشون ولی اتفاق نیفتاد. البته در عوض خیلی چیزها هم هست که از داشتنشون خیلی خوشحالم. درکل وضعیتم بغرنج نیست هرچند ایده‌آل هم نیست. درکل 31 سالگی بهتر از 30 سالگی گذشت و امیدوارم که 32 سالگی بهتر از 30 سالگی بگذرد.

دیروز بمناسبت تولد، بنده بعد از نماز صبح نخوابیدم (با اینکه خیلی خیلی خوابم میومدها) و بدلیل شکمویی زیاد رفتم نان و حلیم خریدم. بعد حمیدرضا رو بیدار کردم و صبحانه خوردیم و ساعت 10:30 یک اتفاق خیلی خیلی نادر برای خونمون افتاد. درست در این ساعت (10:30) خونه ما شاهد این موضوع بود که همزمان هم سبد رخت چرکها خالی بود، هم سینک ظرفشویی، هم ماشین ظرفشویی، هم خونه جمع آوری بود. خب شاید برای شما عادی باشه ولی این اتفاق برای خونه ما هر 10 سال یکبار میوفته، البته دوران قبل از محمدعلی اینطور نبود. خب بعدش آقای حمیدرضا خان هدیه تولد بنده را دادند. حدس بزنید چی بود. البته من سورپرایز نشدم چون خودم انتخابش کرده بودم و ازش خواسته بودم. حمیدرضا خان لوستر اتاق محمد علی رو نصب کردند و بعد از سه ماه تقاضای من (شما بخونید التماس من)بالاخره اتاق محمد علی لوستر دار شد و بنده بسی خوشحال شدم.

برنامه مون این بود که شام با مامان اینها و مامان حمیدرضا بریم رستوران ASP که رستوران جا نداشت و شدیدا خیط شدیم در نتیجه برای جلوگیری از افسردگی رفتیم رستوران رافابس که کاشکی همون افسرده میشدیم. البته همش هم تقصیر من بود چون مثلا میخواستم به همه خوش بگذره و بریم جای جدید و نریم چلوکباب بخوریم. ولی رافابس با کلی ادا و اصول و دم و دستگاه و تهدید پای تلفن که بچه نباید صداش در بیاد چون ما اونجا اجرای پیانو داریم و ... که پدر ما دراومد برای کنترل محمد علی و قیمتهای نجومی غذاش افتضاح بود درست برعکس ASP.  سالاد ایتالیایی 5000 تومانی فکر میکنید چی میتونه باشه؟ چند برش گوجه فرنگی و پنیر. به همین راحتی. اساسی احساس میکردم که چرا تا حالا خودم متوجه این گوشهای درازم نشده بودم و این رستورانداره به این سرعت متوجه شد؟ خلاصه که بدجوری سرم کلاه رفت. میخواستم به همه خیلی خوش بگذره بنده های خدا گرسنه هم موندند و من هم کلی خرج کردم.

این پسر من چند تا از این عروسکهای نرم داره که به شدت بهشون علاقه داره و شب حتما باید همشون توی تختش باشند و حاضر غایب هم میکنه. خرس قهوه‌ای هست؟ خرس زرد هست؟ عمو صورتی هستی؟ بعدا حتما عکسشون رو میذارم. یکی از بازیهای روزانه‌اش هم این شده که همشون رو بیاره دور خودش بچینه و باهاشون بازی کنه. (یعنی کنارشون بخوابه و بغلشون کنه.) 

روز چهار شنبه بردمش خانه بازی بوستان. خیلی اونجا رو دوست داره و کلی کیف میکنه. من هم بنظرم خیلی جای خوبیه چون هم من نباید دنبالش بدوم و نگران باشم، هم در سرمای هوا قابل استفاده است و هم اینکه بازیهاش انرژی بچه رو خالی میکنه. رفته به بچه‌ها میگه: بچه‌های عزیز من.

دیروز میگه مامانی من خوش شانسم.

هرچیزی هم توی فیلم ببینه تکرار میکنه.