چند سؤال اساسی:

  • اگه آدم کارش رو دوست داشته باشه و برای خودش برنامه داشته باشه دیگه نباید خسته بشه یا دلش بخواد حال و هواش رو عوض کنه؟
  • اگه آدم بچه‌اش رو خیلی دوست داشته باشه دیگه نباید یک وقتهایی احساس کنه نیاز داره یک بعدازظهر رو بدون بچه‌اش بگذرونه؟ این یعنی اینکه مادر بی‌عاطفه‌ایه؟
  • نباید یکوقتهایی دل آدم بخواد که همینطوری تو پاساژها بگرده و وقت تلف کنه؟
  • اگه آدم یکوقتهایی دلش نخواد همه چیز زندگیش جدی باشه باید چیکار کنه؟

دلم لک زده برای یکخورده بیخیال زندگی کردن، برای تفریحات بی‌برنامه، برای خریدهای الکی، برای مهمان آمدن‌های بدون دعوت، برای اینکه شب تا ساعت ٢ تو مهمونی بشینی و بگی و بخندی، برای هدیه دادن بی‌مناسبت، برای هدیه گرفتن بی‌مناسبت و ...

در راستای ایجاد هیجان در زندگی دیشب تصمیم گرفتم بشم جزء هواداران فوتبال و دنبال کننده جام جهانی. نیمه اول بازی آلمان-استرالیا که تموم شد محمدعلی تلویزیون رو خاموش کرد و گفت خسته‌ایم بریم بخوابیم. بماند که تا ساعت ٢ نذاشت بخوابیم و دوباره یکربع به سه هم بیدار شد که بره دستشویی.

بابا: محمدعلی میخوای بری جیش کنی؟

محمدعلی: نه، میل ندارم.

 

شیرین جون عزیزم اگه تو هم بیای امسال تولدت رو حضوری تبریک میگم.