من فکر کنم تازه بعد از جمعه باید یکروز تعطیل باشم که خستگی کله‌ام در بره اینقدر که این محمدعلی حرف میزنه. یعنی لاینقطع حرف میزنه‌ها. خیلی هم احساس میکنه که داره حرف مفید و مستدل میزنه. مثلاً میگه برام آبمیوه خریدی؟ میگم نه. میگه دیروز برام آبمیوه خریده بودی مگه میشه امروز نخری!!  یا مثلاً میخواهیم بریم بیرون بهش ٣ تا لباس پیشنهاد میدم میگم یکی از اینها رو بپوش. میره یک لباس چهارمی رو که مناسب نیست برمیداره میاره و سریع میپوشه. میگم پس باید بمونی خونه ما با خودمون نمیبریمت. میگه لباس بیرون تنمه مگه میشه بمونم خونه. هیچ کاری هم که نمیکنه الحمدلله. میگم اسباب‌بازیهات رو جمع کن میگه اینها رو بابانوئل ریخته اینجا. یکوقت هم که خیلی لطف کنه بخواد به حرف من گوش بده و اسباب‌بازیها یا سی‌دی‌هاش رو جمع کنه به باباش میگه بیا باهم جمع کنیم بعد اینقدر طولش میده که باباش همه رو جمع کنه. سه روز هم هست که از نخ پرده آویزون میشه میگه این نخ اسپایدرمنه.ما هم پریشب هرچی از این سی‌دی ضاله اسپایدرمن و بتمن و ... داشت جمع کردیم و منهدمشون کردیم، حالا امروز میگه طه صنعتگر (یکی از همکلاسیهاش) هری پاتر رو دوست داره. احتمالاً پروژه بعدی هری پاتره. اگر اینجور بشه که همه فامیل باید جاروهاشون رو قایم کنند. یک کار دیگه هم یاد گرفته تا چیزی بهش میگی چشمهاش رو میبنده و یک زاویه به سرش میده و غمزه میاد که نگو. میگم این کار رو دیگه از کی یاد گرفتی میگه تینا جون اینجوری میکنه. حالا باید به تینا جون بگم ببینم تکذیب میکنه یا نه. پریشب هم میگم برو تو اتاقت بخواب. داد میزنه که یکی بیاد تو اتاق من بخوابه. میگم من میام شما برو. میگه بشرطی که قصه بگی‌ها. عوض اینکه من شرط بذارم آقا شرط میذاره.