دیروز صبح دکتر بودم، برگشتم برای محمدعلی ناهار درست کردم و بهش دادم و بعد از ظهر اول حمیدرضا رو رسوندیم شرکت بعد بردمش خانه بازی بوستان دوباره. یک دختر بزرگتر از خودش بود کلی با هم دوست شده بودند. البته اول دختره اومد جلو باهاش ارتباط برقرار کرد بعد رفتند توی خونه کوچولوئه باهم بازی کردند. کلن خیلی ارتباط با بقیه بچه‌ها برقرار نمیکنه امیدوارم وقتی رفت مهد یاد بگیره باهاشون بازی کنه. بیشتر دوست داره خودش یا با ما بازی کنه. بچه‌های کوچکتر رو که اصلا تحویل نمیگیره. الهی بمیرم هرچی پسر خواهرم محمد طه اینو دوست داره و میاد طرفش این پسش میزنه.

قرار بود برم مهد تابان توی جردن رو ببینم که دیر شد و حالا باید فردا برم ولی توی بوستان با یه مامان صحبت کردم خیلی تعریف مهد نارنجی توی ٣۵ متری گلستان رو کرد اینکه اصرار دارن آنقدر مادر توی مهد بمونه تا بچه به مهد عادت کنه. هرچند بعضیها میگویند هرچقدر بمونی باز هم وقتی میری بچه گریه میکنه ولی حداقل اگر محمد علی از محیط مهد و مربیهاش خوشش بیاد و باهاشون ارتباط برقرار کنه اونوقت من کمتر از گریه کردنش اعصابم خرد میشه. خلاصه بردمش اونجا رو هم دیدیم مهد بزرگی بود و مربیهای مهربونی داشت ولی اتاقیرو که به من نشان دادند برای بچه های ٢ تا ٣ سال خیلی کوچیک بود و گفتند ١۴ تا بچه توی این سن داری با یک مربی و یک کمک مربی. احساسم اینه که محمد علی توی اون اتاق دوام نمیاره و تازه تمیزیشون هم بدلم ننشست. برگشتنه بزور اوردمش بیرون. اسباب بازیهای اونجا رو دیده بود و دوست داشت بمونه و بازی کنه. وقتی ازش پرسیدم مهد خوش گذشت جواب داد خوش گذشت. حالا همین که داره از اسم مهد اقلا وحشتش میریزه باز هم قدم خوبیه. امیدوارم یک جای مناسب براش پیدا کنم.