بعد از یک جنگ نابرابر که منجر به شکست بنده شد مجبور شدم اونقدر صبر کنم و گردن کج یه گوشه بشینم و سریالم رو نگاه کنم تا آخرش لپ‌تاب به من برسه. بدبختی اینه که یادم رفته چی میخواستم بنویسم.

این پسره نمیدونم راجع به من چی فکر میکنه. درحال حاضر توقع داره هرجای سی‌دی گوریل انگوری که درب و داغان تشریف دارند مکث کرد بنده عربده بزنم درست شو، درست شو تا دوباره کار بیفته.

کسی تجربه‌ای از چگونگی رفتار با یک دانشجوی دکترا که برای ١٩ گرفتن باید دلداریش داد داره که به من کمک کنه.

برنامه فردا صبحم اینه که چادرم رو ببندم به کمرم برم مهدشاپرک داد و بیداد کنم که یعنی چی برای خودتون دو روز تعطیل کردید. اگر تا ساعت ٩.۵ خبری ازم نشد به ١١٠ زنگ بزنید بیاد من رو نجات بده.