یکعالمه کار باید انجام بدم. دیروز اساسی دیگه مغزم هنگ کرد. انگار دکمه آفش رو زده بودند. هنوز چمدون مسافرت رو از زیرزمین نیاوردم بالا. دیروز لیست وسایل لازم رو تهیه کردیم و یکسری از خریدها رو هم انجام دادیم ولی بدجوری استرس دارم. تو این چندساله سفرهامون همه خیلی کوتاه مدت در حد دو سه روزه بوده و این طولانیترین سفر محمدعلی محسوب میشه.

چند شب پیش شب تو اتاق محمدعلی دراز کشیده بودم که بخوابه. خب طبق معمول اون هم داشت یک ریز حرف میزد و من هم جواب میدادم. موضوع هم این بود که هی این کاراکترهای مورد علاقه اش رو ردیف میکرد که من قصه شون رو بگم. من هم چون هی دارم سعی میکنم فکرش رو منحرف کنم میگفتم قصه شون رو بلد نیستم. حمیدرضا فکر کرده بود که این اتاق خیلی اتفاقات خوبی داره میفته، این بود که پاشد اومد تو اتاق محمدعلی دراز کشید و گفت من هم میخوام پیش شما بخوابم. محمدعلی هم شاکی شد و گفت نمیشه شما دوتایی تو اتاق من زندگی کنین. فقط یکیتون بمونه.

دیشب که تو اتاقش خوابیده بودم تازه چشمم گرم شده بود، یکدفعه دیدم از تختش اومده پایین و صورت من رو بوسیده و داره برمیگرده تو تختش. ابراز محبتش اینقدر خالصانه و با تمام وجود بود که ضعف کردم. یک ساعتهایی میشه فرشته ای که تو دنیا نظیر نداره و بعضی وقتها هم بدجوری رو دنده لجبازی میفته. ولی تقریباً همیشه بعدش میاد و معذرت خواهی میکنه. بعضی وقتها شب قبل از خواب میاد برای کارهای در طول روزش معذرت خواهی میکنه. بدجوری بهش حسودیم میشه. کاش من هم شبها یادم میموند که بابت تمام کاستیهام از خدا معذرت بخوام. این پسر بدجوری حجت رو بر من تموم میکنه. از این نمونه دم دست تر خدا نمیتونست برای من قرار بده.

 

خبر جدید اینکه از این ببعد برنامه های "بازی، نشاط امروز - آرامش فردا" در اینجا نوشته میشه.