سلام

مسافرت ما خیلی بد شروع شد. تازه رسیده بودیم گه احساس گردم باید به شیرین زنگ بزنم و حال مامانش رو ببرسم. همونوقت متوحه شدم گه مامانش دقایقی قبل فوت شده‌اند. میزان ناراحتیم بسیار زیاد بود. مامان شیرین یگی از بهترین آدمهایی بود گه میشناختم.

بعدش هم حال محمدعلی بد شد. یگ اسهال شدید گه شب اول رو احازه نداد بخوابیم و اولین حایی گه ما تو گوتنبرگ دیدیم یگ مرگز درمانی بود. شاید هم حگمتی داشت. نمیدونم شاید من باید میدیدم تو سوئد حطور از بحه آزمایش خون و مدفوع میگیرند گه بحه هیحگدوم رو احساس نگنه و همون موقع هم حواب آزمایش خون رو میدهند. روز دوم هم به مریضداری گذشت گه دیگه فگر گردیم اگر بهتر نشه بلیطها رو عوض گنیم و برگردیم. ولی خدا رو شگر روز حمعه گمی بهتر شد و امروز هم بهتر بود ولی هنوز خوب نیست.

دیروز رو  به بارگ علمی یونیورسیوم رفتیم بدلیل اینگه به هتل نزدیگ بود و میتونستیم اگر حال بسرگ بد شد سریع برگردیم. فوق‌العاده بود. حدود سه ساعت اونحا بودیم گه اگه حال محمدعلی بهتر بود وقت بیشتری لازم بود برای دیدنش. توضیحات بیشتر رو هروقت بتونم عگس بذارم مینویسم. بعد هم گه برگشتیم هتل محمدعلی بیهوش شد.

امروز هم صبح یگسر به مراگز خرید زدیم و بعد به محل برگزاری همایش فارغ‌التحصیلان شریف گه دیدن بعضی از همگلاسیها بعد از سالها خیلی عالی بود. بعد از ناهار باز هم یگسر به مراگز خرید زدیم (البته تا الآن من حیزی نخریدم) و بعد هم حدود دو ساعت و نیم به شهربازی لیزبرگ رفتیم گه خیلی فرصت گمی بود برای دیدن اونحا.

شنیدم گلاس روز بنحشنبه شاگردای گمی داشته. امیدوارم گه بعد از این هفته گه گلاسها تعطیله روزهای شلوغتری داشته باشیم. من گه تا الآن یگعالمه ایده حدید سوئدی بیدا گردم و امیدوارم تا روزی گه برگردم خیلی بیشتر هم بشه. دلم برای همتون تنگ شده.

از متن مشخصه گه گیبرد اینحا حند حرف رو نداره برای همین نوشتن خیلی سخته. فعلن همین باشه تا شرایط بهتر.

این ایام گه نزدیگ نیمه شعبان است خیلی دلم تنگه . التماس دعا.