بعد از ١١ روز اومدم سرکار و تازه بعد از مشاهده فرنگستان و پی‌بردن به اینکه پول ما چقدر بی‌ارزشه دیگه اصلاً حس کارکردن ندارم.  کلاً الآن حسهای مختلفی دارم مثل اینکه کلی احساس دنیادیدگی بهم دست داره. یعنی فکر میکنم آدم دنیا دیده‌ای شدم. بعد با خودم فکر میکنم که لیلی عزیز دلم و پروین و کلی مامان‌های دیگه حق دارن که دلشون بخواد بچشون اونجا بزرگ بشه. البته حتماً بچه‌هاشون جنبه دارن و مثل بچه من نیستن. آقا هفته اول هر روز میگفت برای من از این سگ‌ها که بهشون نخ وصله بخرید و هفته دوم هم که روم به دیوار میگفت سیگار میخوام. خدا به من رحم کرد که مسافرت تموم شد وگرنه احتمالاً باید یک دختر چشم آبی مو بور براشون جور میکردیم.

توصیه من به تمام مادرهای عزیز اینه که اگر مسافرت خوبی میخواهید بروید اینکار رو در بازه زمانی سن بچه کوچکتر از ٢ یا بزرگتر از ٧ انجام بدید. در بین این دو زمان مسافرت با بچه یعنی خستگی بسیار زیاد و ضعف اعصاب و البته برای خوش شانسهاش لاغری. من هم که تو این آخری هیچ شانسی نداشتم ولی حمیدرضا کمربندش رو مجبور شد سه درجه سفت‌تر کنه. بلاهایی که میتونه سرتون بیاد به این شرح است:

  • همانطور که قبلاً گفتم بچتون مریض بشه. این مورد اصلاً شوخی نداره.
  • بچتون هربار بعد از سی ثانیه پیاده روی احساس خستگی شدید بکنه و فقط آویزونتون بشه که بغلم کنید. اصلاً هم براش مهم نباشه که شما هم خسته هستید یا گردن بابای بنده خدا درد میکنه و خیلی خونسرد بگه شما بزرگید زود خوب میشید.
  • توی سکوت رستوران بین یکعالمه بچه که مثل آدمیزاد دارند غذاشون رو میخورن شروع کنه به خاله بزغاله خوندن با صدای بلند.
  • دنبال سگهای مردم راه بیفته و چهاردست‌وپا تو خیابون راه بره و بگه من سگم.
  • تو همایش در جواب یک آقای دکتر جنتلمن که میپرسه کجاها رفتی بگه رفتیم مغازه زن‌فروشی مامانم خرید کنه. (منظورش لباس زنونه‌فروشی بود)
  • موقع شب تو هواپیما که همه میخوان بخوابن یکدفعه شروع کنه عربده کشیدن و "بارون بارونه، زمینها تر میشن" خوندن.
  • تو مغازه کفشهاش رو دربیاره و پابرهنه راه بره بعد که ببینه شما به اجبار عکس‌العملی نشون نمیدید که بیخیال بشه بلوزش رو هم دربیاره.
  • توی آسانسور که سوار میشه همه دکمه‌ها رو بزنه عین این ندیدبدیدها.

بقیه‌اش رو هم با عکسها که گذاشتم براتون میگم.

خبر دیگه این که به محض برگشتن از سفر متوجه شدیم که باید تا آخر هفته خونه رو تخلیه کنیم و الآن بشدت درگیر مسائل اسباب‌کشی هستیم و تازه روز چهارشنبه هم باید برم مأموریت سمنان. درنتیجه احساس دیگه‌ای که الآن دارم اینه "آزاده اینجا، آزاده اونجا، آزاده همه جا"

با تمام توصیفات بالا بچمون رو برای تعطیلات آخر هفته به مزایده میگذاریم. برنده مزایده میتونه تا یکماه از رستوران شیلا شعبه میدان ولیعصر غذا تهیه کنه به حساب آزاده.

برای خبر از برنامه‌های "بازی، نشاط امروز - آرامش فردا" به وبلاگ خودش مراجعه کنید.