عجب روزهایی بود این چند روز یا بهتر بگم عجب هفته این بود هفته‌ای که گذشت و تازه درستش اینه که عجب ماهی بود این ماهی که گذشت. این همت مضاعف مثل اینکه فقط قسمت ما شد.

اینقدر خسته‌ایم، اینقدر خسته‌ایم، اینقدر خسته‌ایم، اینقدر خسته‌ایم. چیه چپ‌چپ نگاه میکنی خب خسته‌ایم دیگه. پس چی بگم. مثلاً بگم که تو کل اسباب‌کشی محمدعلی حضور فعال داشتند و کلی افاضات فرمودند که عکس من جا نمونه، ماشینهام رو بسته‌بندی کن، بابایی بستن کارتن یک کار دونفره است بذار بهت کمک کنم. یا اینکه من عاشق وانت هستم و (تازه از اون بدتر، روم به دیوار) من عاشق بار زدن وانت هستم.

در حال حاضر خودمون ساکن خونه مادرشوهرجان هستیم و وسایلمون خونه پدربزرگم. مادرشوهر بنده خدا هم که رفته‌اند مکه و نیستند. البته فعلاً مهمون از دزفول داریم و ما تو خونه تنها نیستیم. یک خونه بهم خورده‌ای شده که نگو. هر یک چیزی را هم که من جمع کنم آقای پسر یادش میفته که باید روشون بپربپر کنه و بهم بریزتشون.