از روز چهارشنبه صبح که بیدار شد کمی تب داشت بدون هیچ علامت دیگه‌ای. من هم که خنگ. اصلاً انگار مغزم بهم دستور نمیداد. گذاشتیمش مهد و وسط روز هم تماس گرفتم که بهم گفتند حالش خوبه. عصر هم که رفتم دنبالش باز گفتند حالش خوب بوده و غذاش رو هم خوب خورده. صبح پنجشنبه که بیدار شد سرفه‌های خروسکی داشت. گایافنزین رو شروع کردم و بازهم مغزم کمکی بهم نکرد که ببرمش دکتر. براش سوپ درست کردم و شربتش رو هم دو نوبت خورد. باید میرفتیم و چندجا خونه میدیدیم. وقتی برگشتیم دیگه انرژی زیادی برای هیچکدوممون باقی نمانده بود. حدود ساعت 8 بود که خوابید. من هم سفره افطار رو پهن کردم و با حمیدرضا مشغول افطار شدیم. یکدفعه بیدار شد با سرفه شدید و حال خفگی. حمیدرضا سریع لباسش رو عوض کرد و گفت من میبرمش درمانگاه فلکه اول تو هم خودت بیا. اینکه چجوری خودم رو رسوندم درمانگاه بماند. وقتی رسیدم داشتند سعی میکردند رگ دستش رو پیدا کنند برای وصل سرم. حتی صداش در نمیومد که درست گریه کنه. خانم پرستار هم حوصله بچه نداشت گویا و با چند بار داد زدن سرش و سه با سوزن زدن بالاخره تونست سرم رو وصل کنه و آمپولهاش رو هم بریزه توی سرم. حالش بهبود قابل توجهی نداشت. وقتی بهمون گفتند که زنگ زدیم آمبولانس بیاد ببرتتون بیمارستان بند دلم پاره شد. دکتر یک دستگاه ساکشن آورد که ترشحات ریه رو خالی کنه. من و حمیدرضا دستهاش رو گرفته بودیم و دکتر لوله رو از دهنش فرستاد تو. یکی از سخت‌ترین لحظه‌های زندگیمون بود. صورتش سیاه شده بود و نمیتونست نفس بکشه. خدا میدونه به ما چی گذشت تا نفسش بالا اود. براش ماسک اکسی‍‍ژن گذاشتند و کم‌کم رنگش برگشت. آمبولانس رسید و سوار شدیم درحالیکه محمدعلی زیر اکسیژن بود. ازشون خواهش کردم که ما رو ببرند بیمارستان حضرت علی اصغر. گفتند که دوره و امکانپذیر نیست. گفتند میبریمتون بیمارستان بهرامی که فوق تخصصی کودکانه و الآن پزشک متخصص داره. گفتیم کجاست و پاسخ شنیدیم بالای میدان امام حسین. سری بود در امام حسین و حضرت علی اصغر. یادآوری بود که امام حسین علیه‌السلام هنگام شهادت حضرت علی اصغر چه حالی داشتند. از اون ببعد غم محمدعلی برام یک چیز بود و غم تمام بچه‌های بیمار مخصوصاً بیماریهای لاعلاج چیز دیگه که باعث میشد نتونم جلوی اشکهام رو بگیرم. یاد دانیال پارسال و علی امسال از ذهنم خارج نمیشد. پزشک بیمارستان عالی بود. بسیار خوش‌اخلاق و آرامش دهنده. چیزی که برای همراهان بیمار حکم کیمیا رو داره.  عکس سینه رو انداختند و یکدوره بخور سرد و سه دور دادن دارو از طریق تنفس بوسیله ماسک اکسیژن باعث شد که تنفس کمی بهتر بشه و ساعت 1.45 دقیقه بامداد اجازه ترخیص بهمون بدهند. وقتی برگشتیم خونه برای اولین بار آغوش من شد محل باز شدن بغض حمیدرضا.

از نگهبان بیمارستان میپرسم که نمازخانه بیمارستان کجاست. جواب میشنوم که در نمازخانه قفله، یک کارتن پیدا کنید و یک گوشه نماز بخوانید. روی یک کارتن کثیف گوشه حیاط بیمارستان نماز میخونم درحالیکه قبله رو حدس میزنم و یک خدابیامرزی برای آتاتورک میفرستم که تو مملکتش قدم به قدم مسجده و تمام رستورانهای بین راه نمازخانه‌های تمیز دارند و آنوقت ما بجای آن برنامه جشن و موسیقی پاپ و سریالهای پی‌درپی بمناسبت ماه مبارک رمضان و هیچکدام اینها در ایام عید نوروز.