دیروز با یک ذوق و شوقی از مهد اومد بیرون و داد زد که من رفتم کلاس روبیتا جون. یکسال بزرگ شدم و رفتم کلاس بالاتر. دیگه +١٢ شدم. بعد هم میرم مدرسه بعد هم مهندس میشم.

من فکر میکردم عوض شدن مربی براش سخت باشه ولی ظاهراً خوشحالی بزرگتر شدن بیشتر بوده. پارسال هم همینطور بود. خیلی راحت تیناجون رو پذیرفت درصورتیکه مربی قبلیش (فریده جون) رابطه خیلی خوبی باهاش داشت. من خیلی مربی جدید رو نمیشناسم، ولی امیدوارم که مهربون و باحوصله باشه.

محمدعلی: مامان طه رومیزی رو گاز گرفت و پاره کرد. خیلی کار بدی کرد.

من: چغلی کردن کار خوبی نیست محمدعلی.

محمدعلی: من دارم برات توضیح میدم که چه کار بدی کرد. چغلی نمیکنم که.

 

محمدعلی: مامان کجای آدم قاروقور میکنه؟

من: روده‌ها تو دل آدم.

محمدعلی: روده چیه؟

من: یک لوله‌هایی تو دل آدم که غذا رو هضم میکنند. توی مجسمه (منظورم مدل بود)

بهت نشون میدم.

محمدعلی: کورن فلکس؟

من: نه مامان اسکلت نه. (مدل حافظه‌اش دقیقاً شبیه منه. حروف یادش میمونه، نه خود کلمه)

 

از تمام دوستان بسیار عزیزی که حال محمدعلی رو پرسیدند ممنونم. انرژی مثبت خیلی خیلی زیادی به من دادید. خدا رو شکر خیلی بهتر شده.

وبلاگ بازی، نشاط امروز - آرامش فردا بروز میشه‌ها. امیدوارم بعد از ماه رمضون ببینمتون. دلم برای همگی خیلی تنگ شده.