• این روزها که خونه مادرشوهرم زندگی میکنیم یکی از دغدغه های من و حمیدرضا این شده که دو تا مرغ تو حیاط گرسنه نمونند. توی این خونه دوتا ماهی بینوا هم از عید نوروز تا حالا زندگی میکردند که چند روز پیش به رحمت خدا رفتند. حالا نمیدونم مادرشوهرم باورش میشه که عمرشون تموم شده بود یا مفهمه که قضیه به بیعرضگی ما ربط داره. دیگه از ترس این که یک مو از سر مرغ ها کم نشه صبح به صبح بعد از اینکه تغذیه محمدعلی رو گذاشتم میرم سروقت مرغها. امروز خیلی بهشون حال دادم و صبحانه براشون بوفه گذاشتم. یعنی هم پوست هندونه خرد کردم، هم کاهو خرد کردم و هم گندم گذاشتم که حالشو ببرن. موقع غذا دادن بهشون هم احساس میکنم شدم یک روستایی ساده دل.
  • پسرک خوابش میومد، دلش نمیخواست بره مهدکودک. میگفت دوست نداره هر روز بره مهد. نکته بدش هم این بود که کاملاً حق داشت. من هم دوست ندارم هر روز برم سر کار. بعضی روزها واقعاً دوست دارم پتو رو بکشم سرم و به ساعت و نور مزاحم خورشید زبون درازی کنم و چشمهام رو ببندم. ولی خب دیروز نمیشد. یعنی اینقدر که برای مسافرت و مریضی محمدعلی و مهدکودک آقا و اسباب کشی مرخصی گرفتم که دیگه جا نداشت خودم رو بزنم به در بیخیالی. ذوق زده از اینکه فکر خوبی به ذهنم رسیده بهش گفتم محمدعلی میدونی شهریور شده. دیگه تولدت داره خیلی نزدیک میشه. (6 ماهه داره میپرسه کی شهریور میشه.) برو با دوستهات صحبت کن ببین چه کیکی بخریم. عصر برگشته میگه طه شایسته بهم گفته یک شیرینی فروشی جدید رفته که از پایین شیشه اش دیده کیک بت (خفاش) داشته.با تصور این  که این فسقلیها اینطور جدی نشستند راجع به این قضیه حرف زدند دلم ضعف رفت.
  • امروز قرار بود ببرنشون باغ وحش. میگه میخواهیم بریم باغ وحش ولی باغ وحشش ماهی نداره. اینجا اصلاً حیوونهای آبجی (منظورش آبزی بود) نداره. این هم اثر دیدن باغ وحشهای آلمان و سوئد. نمیدونم لغت آبزی رو دیگه از کجا یاد گرفته.
  • چند شب پیش هم میخواست من رو به خدا پس بده و یک مامان دیگه بگیره.