میدونید، مشکل من این نیست که:

  • داریم تو خونه مادرشوهرم زندگی میکنیم و دیگه برنامه زندگیم خیلی دست خودم نیست.
  • نمیتونم هرطور که دوست دارم لباس بپوشم
  • نمیتونم هر چیزی که دوست دارم درست کنم
  • نمیتونم دراز بکشم و مجله زرد بخونم و چایی بخورم و خستگی درکنم
  • تربیت محمدعلی از دستم خارج شده و هرجا که باهاش موافق نباشم سریع به یکی از مادربزرگهاش پناهنده میشه و من رو دور میزنه
  • شبها موقع خوابوندنش مصیبت عظما داریم چون اتاقی نیست که درش رو ببندیم و فیوزی نیست که قطعش کنیم و تازه نباید اجازه بدیم جیغ و داد کنه چون مزاحم خواب بقیه میشه.
  • تازگیها فرهیخته هم شدند و مرتب به بنده میگن مامان خفه شو!!! اونهم جلوی مادرشوهرم (هرچی ما قپی اومده بودیم راجع به تربیت بچه همچین از بیخ و بن منهدم شد)
  • مسیرمون به مهدکودک خیلی دور شده و هر روز محمدعلی دچار ماشین گرفتگی میشه و بالا میره.
  • دوندگیهای بانکی برای جورکردن پول خونه پدرمون رو درآورده.

مشکل اینه که وقتی احساس کردم که خیلی حالم بده و حوصله دیدن و تحمل هیچ کس رو ندارم و دلم میخواست تنهایی برم خونه و یک فصل اساسی گریه کنم یادم اومد که خونه ندارم و غار تنهایی در دسترس نیست. اونجا بود که در عین احساس بدبختی سرم رو انداختم پایین و رفتم شرکت.

ولی هفته پیش هم هفته ای بودها. یک روز صبح که حمیدرضا نزدیک بود تصادف کنه (آقا پلیس محترم پیچیدند جلوی ماشین ما و یکدفعه ترمز کردند) در اثر ترمز شدید محمدعلی سرش خورد به صندوق بین دوتا صندلی جلو و گونه اش کبود شد، بعد عصرش من پشت فرمون یک لحظه چشمم ندید و زدم به ماشین جلویی و ماشین خودمون داغون شد. بعد یک شبش مامانم تو خیابون بدجور خورده بود زمین و سرش خورده بود لب جدول و چند ساعت بیمارستان بودیم. روز چهارشنبه هم محمدعلی مسابقه شنا داشت که وقتی رسیدیم مهد مسابقه تموم شده بود. من همچین بغض کرده بودم که دویدم از مهد بیرون که اونجا گریه نکنم. البته عصر که رفتم دنبالش با تدبیر زیبای مدیر مهد، محمدعلی با خودش مسابقه داد و مدال گرفت.

 

 

راستی این هفته "ب- مثل بازی" برنامه داره. تو سایت خودش میتونید ببینید.