امروز پسرم ۴ ساله شد. از ساعت ٩ صبح امروز رسماً وارد ۵ سالگی شد. ۴ ساله که من مادر شدم و حمیدرضا پدر. مادر و پدر من مادربزرگ و پدربزرگ. خواهرم خاله و برادرهام دایی و برادر حمیدرضا عمو. چقدر با خودت لقب آوردی پسر کوچولوی ٢.٧٠٠ گرمی. یادت میاد که نمیتونستی شیر بخوری و من با چه زحمتی سعی میکردم بهت شیر بدم و حالا اگر بگی شیر میخوام و بگم یک لحظه صبر کن داد میزنی.

۴ سال خیلی زیاده به اندازه یک دوره لیسانس. یعنی من الآن میتونم بگم کارشناس مادری دارم. ممکنه خیلی از درس‌هاش رو ناپلئونی پاس کرده باشم، ولی تمومش کردم. اگر بچه دیگه‌ای تو طالعم باشه اقلاً مامانش دیگه کارشناس مادریه و پدرش کارشناس پدری. روزهای خوبی بود، گاهی خیلی خوش بودیم، گاهی معمولی بودیم، گاهی هول شدیم، گاهی ترسیدیم، گاهی فکر کردیم پسرمون نابغه است، گاهی فکر کردیم این چقدر تنبله، گاهی خسته شدیم، گاهی با یک خنده کل خستگیمون در رفت،  گاهی فکر کردیم بچه دیگه چی بود، گاهی فکر کردیم اگر بچه نبود هیچوقت این لحظات زیبا رو حس نمیکردیم، خلاصه که گذروندیم، گاهی تقلب کردیم، گاهی تقلب رسوندیم و بعضی وقت‌ها هم خودمون حلّش کردیم.

 

ممنونم از تمام کسانی که تو این مدت به ما کمک کردند، بدون هیچ توقعی دستمون رو گرفتند و بیتجربگیهامون رو با سعه صدر تحمل کردند.

 

امروز صبح در مهدکودک

 

محمدعلی و بچه‌های کلاسشون

برای بچه‌ها هدیه کتابهای "مهارت‌های زندگی برای کودکان" نوشته خانم "زهرا فرمانی" (مدیر مهدکودک بادبادک) رو گرفتم. امیدوارم تو ذوقشون نخوره. بنظرم کتابهای خیلی مفیدی برای سن 4 تا 8 سال هستند. هرچی فکر کردم دلم نیومد یک اسباب بازی چینی بدردنخور بخرم بدم دست بچه های مردم.