مامانم اینها این روزها اسباب‌کشی دارن. من هم پنجشنبه شب رفتم اونجا موندم که مثلاً دیروز کمکشون کنم. اینقدر با محمدعلی کمک کردم که نگو. فکر کنم همشون تو دلشون میگفتند مردم اسباب‌کشی دارن بچه‌شون رو میفرستن یه جای دیگه، این بچه‌شو برداشته اومده اینجا. ولی من که روم زیادتر از این حرفها بود با جدیت تمام سعی میکردم کمک کنم. محمدعلی هم با تمام وجود خرابکاری میکرد و حداکثر سوءاستفاده از اوضاع بهم ریخته خونه رو میکرد. دیگه کار رسید به جایی که بابام بهش گفت اگه اینجوری کنی دیگه مامانت نمیارتت خونه ما. (طفلکی بابا، چقدر مثبت‌اندیشه) پسر من هم که تو جواب دادن کم نمیاره گفت که من دیگه نمیام خونتون. بجای شماها من با مامانا میرم خونه جدید. مامانا هم که اینقدر این پسر رو لوس کنه که همین بشه دیگه. تازگیها پسرمون خیلی شیک هم شدند. هی میاد به من میگه مامان رژلبت خشک شده، بیا برات رژلب بزنم. فقط هم خودش باید بزنه. بعدش که قیافه من میشه مثل این دلقک‌ها. حالا تو گیر و دار اسباب‌کشی هم یک رژلب پیدا کرده و اومده اصرار که برای من بزنه. من هم برای جلوگیری از وحشت عمومی سعی کردم خودم اصلاحش کنم. خلاصه که یک خیلی باحال شده بودم. سر و وضع کوزتی با رژلب قرمز. تازه از رنگش هم خوشش اومده بود که پررنگه. کشف آخر شبش هم سایه بود. داشتیم برمیگشتیم حمیدرضا به من میگه قیافه‌ات مثل هیولا شده. رفتم جلوی آینه میبینم چه سایه‌ای زده برای من. پاکش کردم اومده میگه سایه‌ات پاک شد؟ خدا مرگم بده، بیا برات بزنم دوباره!!!

توی اسباب‌کشی آلبوم بچه‌گیهام رو پیدا کردم. یک عکسی بود که من ٣.۵ ساله بودم، خواهرم ٢ ساله و برادرم ۶ ماهه. بلوز من و خواهرم و برادرم و مامانم رو مامانم بافته بود. یعنی بنظر من مامانم فقط میتونه یک معجزه الهی باشه. الآن هم ٢ ماهه که یک شعبه رستوران شیلا رو میدون ولیعصر افتتاح کرده. بدون اینکه هیچ سررشته‌ای از فست‌فود داشته باشه. اینقدر با انرژی فعالیت میکنه که من از خودم خجالت میکشم.