فردا باید بریم محضر برای خونه. حمیدرضا دلش برای پاس شدن چکها شور میزنه و من قول دادم که جورش میکنم و نگران نباشه. باز دوباره دلم برای قسمت زنانه وجودم تنگ میشه. مثل چهارشنبه که داشتم تو سایت مثل بز کوهی با کفشهای ۴ شماره بزرگتر از پام درحالیکه شباهت کاملی به دلقکها داشتم از روی خاک و ترنچ و لوله و ... بالا و پایین میرفتم و خانم مهندس شنیدن از بقیه هیچ کمکی به رفع دلتنگی برای قسمت زنانه وجودم نبود.همون قسمتی که خیلی وقته گمش کردم. همونی که دوست داره یکموقعهایی فقط نازش رو بکشند. بجای اینکه بهش بگن چقدر پول تو حسابت داری بهش بگن چقدر پول لازم داری. بگن کی کارت تو خیاطی و آرایشگاه تموم میشه که بیام دنبالت. خیلی گم شده فکر نکنم همش رو پیدا کنم هیچوقت. ولی موقع اسباب‌کشی سعی میکنم هرچی میتونم ازش پیدا کنم. میخوام خونه جدید قسمت زنانه‌اش زنده باشه. موفق خواهم شد که نجاتش بدم.

دیشب بدنبال راهی بودم که محمدعلی رو ساکت کنم. میخواست کنار مامانم باشه و امکانش نبود و همچین گریه میکرد که انگار من و باباش دزدیدیمش. شروع کردم قصه‌های بچگیهاش رو تعریف کردن. تمام چیزهایی که اونزمان بسیار اذیتم کرده بود مثل وزن نگرفتنش، پیدا نشدن شیرخشک موردنظر و یبوست شدیدش رو با زبان طنز تعریف کردم. اونقدر خوشش اومده بود و قهقهه میزد که مجبور شدم تا برسیم خونه مرتب تکرارشون کنم. برای خودم هم خیلی جالب بود که چیزهایی که روزگاری فقط باعث اشک و آه من بود الآن شده باعث خندمون. شاید اگر اونروزها این رو میدونستم هیچوقت تا این حد خودم رو زجر نداده بودم.