حالا که خونه رو تحویل گرفتیم و باید بدویم دنبال کارهای بازسازیش، من و حمیدرضا جفتی سرما خوردیم شدید و نمیتونیم بدویم اینور اونور. یک بساطی هم برای خونه مادرشوهرم درست کردیم که همین روزها خودش کامیون میگیره مارو جمع میکنه میفرسته بیرون. حداقل تا چندماه هم دلش برای ریخت ما تنگ نمیشه. فکر کنم این 3 ماه باعث شد از این ببعد تا من رو میبینه یاد کمد آقای گوفی و ژولی پولی بیفته. تا حالا هم لابد کلی به خودش گفته که چرا قبل از عروسی بیشتر چشمش رو باز نکرده بوده و این چه زن شلخته ایه که نصیب پسرش شده. خلاصه که دیگه پشیمونی سودی نداره، پس بنفعهشه که از این فکرها نکنه. (آیکون عروس از خودراضی) تازه گل بود به سبزه نیز آراسته شد. صبح تخم مرغی که گذاشته بودم برای محمدعلی آب پز بشه سوخت و یک بوی گندی آشپزخونه رو برداشت که نگو. تازه اونهم تخم مرغهای خونه. با این اوصاف اصلاً فکر کنم امروز که برگردیم مادرشوهرم ساکش رو برداشته باشه و فرار کرده باشه. فردا اخبار میگه زنی با جنگ نرم مادرشوهرش رو از خانه اش فراری داد.