اول که امیدوارم عزاداریهای همه قبول باشه. ما که از وقتی آقای محمد علی خان بدنیا اومدند دیگه نتونستیم توی مراسم درست و حسابی شرکت کنیم. نتیجه‌اش هم این شده که آقا پسر از عزاداری میترسه و حاضر نیست بره داخل. وقتی هم که میاریمش بیرون دم در بجای سینه زدن شروع میکنه به دست زدن. خدایا ما رو ببخش با این پسرمون. یک زنجیر هم از عرفان پسرعموش گرفته بود و حسابی با همدیگه حال کردند و زنجیر زدند. محمد علی اولش یاد گرفته بود میگفت حسین جان حسین جان. یکخورده که گذشت یادش رفته بود زنجیر میزد میگفت حسین آقا حسین آقا خنده. کلی هم با عمو رضاش بازی کرد و بهش خوش گذشت. عموش بهش میگفت با تفنگ بکشمت؟ جواب میداد نه من حیفم.از خود راضی خونه مادر بزرگش هم که روضه داشتند آنقدر مسخره بازی درآورد که بنده‌های خدا نتونستند یک حالی برای عزاداری و گریه پیدا کنند. فکر کنم بیشتر خندشون گرفته بود. یک خانومی میخواست آمپول بزنه آقا خوابیده بود میگفت به من هم بزنید.تعجب

 و اما امروز اولین روز بود که پسر ما رفت مهدکودک. مهدکودک پازل تو خیابون گاندی.تنها دلیلی که اینجا گذاشتمش این بود که از بین جاهایی که دوست داشتم یا به عبارتی مسیرش میخورد بهمون تنها جایی بود که جا داشت. خلاصه صبح رفتیم (البته من زودتر اومدم سر کار بعد آقا حمیدرضا لطف کردند و محمد علی رو حاضر کردند و ساعت 11 اومدند دم شرکتقلب) از صبح من که انگار تو دلم داشتند رخت میشستند همینطور اضطراب تا وقتی که اومدند. اول که رفتیم تو گفت من اینجا رو دوست ندارمناراحت گفتم ای خدا شروع شد. اصلا حوصله گریه و زاری نداشتم یکذره. رفتیم تو و مدیرشون زنگ زد یکی از مربی ها اومد و شروع کرد باهاش دوست بشه. خیلی مهربون بود و کلی باهم دوست شدند فقط محمدعلی همش مواظب بود که من هم باشم. یک ساعت اونجا بودیم و باهم اومدیم بیرون. موقع بیرون اومدن میگفت خوش گذشت اینجا رو دوست دارم.لبخند من یک نفس راحت کشیدم تا ببینیم فردا چی میشه.