• بعضی وقتها اینقدر تلخیم زیاده که میترسم اینجا بنویسم و هرکی میخونه از پشت این صفحه تلخیش رو احساس کنه. الآن خدا رو شکر بهترم

 

  • زمان: عصر یک روز چهارشنبه که محمدعلی با مهد رفته بوده باغ وحش. وضعیت محمدعلی: بسیار گرسنه در حد بچه‌های آفریقایی. وضعیت بابای محمدعلی: تو مود هله هوله نمیخرم، صبرکن یک چیز درست و حسابی برات بخرم. موقعیت مامان محمدعلی: شیراز مأموریت.

بابا: محمدعلی تو باغ وحش شیر هم دیدی؟

محمدعلی: بله داشت گوشت میخورد.

بابا: میمون هم دیدی؟

محمدعلی: بله دیدم داشت موز میخورد.

بابا: ماهی چی ماهی هم دیدی؟

محمدعلی: بله دیدم. ماهیش تُن ماهی بود.

بابا پارک میکنه و میره برای آقا کیت‌کت میخره.

  • درس کلاس قرآنشون تو مهدکودک راجع به کمک کردن به فقیر بوده. عصر توی ماشین:

محمدعلی:مامان طه ماشینش رو به من نداد. من فقیرِ طه بودم ولی به من ماشین نداد.

من: یعنی چی فقیر طه بودم؟

محمدعلی: من ماشین نداشتم دیگه فقیر بودم. باید هرچی داریم به فقیر بدیم. تو قرآن نوشته. نباید بگیم بگیر برو، بگیر برو. باید بهش بگیم بیا بازی کن.

من: چقدر زود استفاده ابزاری از دین رو یاد گرفتی مادر.

بقیه حرفهام یادم رفت!!