• دوروزه داریم میریم خرید که برای محمدعلی یکعدد کلاه زمستانی بخریم. نتیجه تا حالا یک تی‌شرت با عکس بن١٠، یک جفت جوراب با عکس بن١٠ و یک سوئیشرت آدیداس بوده. دیشب دیگه اخطار دادم که اگر کلاه انتخاب نکنی فردا مجبوری کلاه پارسالت رو سرت کنی. (میگفت کلاهه برام کوچک شده و گوشم رو اذیت میکنه) خب همانطور که انتظار میرفت انتخاب نکرد و من هم امروز کلاه پارسالش رو سرش کردم. خداییش هم کوچک نشده بود. همزمان هم کلی قربون صدقه‌اش رفتم و بهش یادآوری کردم که خیلی دوستش دارم ولی قانون زمستان اینه که باید کلاه بزاریم. نتیجه رضایتبخش بود. اینجور مواقع اینقدر از خودم خوشم میاد که نگو.
  • بعد از خرید سوئیشرت تو ماشین میگه "مامان کتم خیلی معرکه است". من هم با دهن باز نگاش میکنم که این جمله‌ها رو این از کجاش درمیاره.
  • صبح یک گربه تو کوچه دیده هی قربون صدقه‌اش میره بعد هم میگه این گربه برادر منه. تا چند روز پیش محمدطه برادرش بود. خدا رحم کنه. فکر کنم چند وقت دیگه یک سوسک ببینه بگه این برادر منه.